نردبان آسمان

برای جوانان

+ حدیث

علم حدیث و علم کلام در زمان خلافت عمر و سپس در زمان خلافت امیرالمؤ منین و سپس دردوران بنى امیه
بحث در باره قرآن کریم و در باره حدیث در زمان عمر آن سرگذشتى را داشت که شنیدید، و اما در عهد خلافت عمر دامنه علم کلام رو به وسعت نهاد، و علتش این بود که در اثر فتوحات بسیار وسیعى که نصیب امت اسلام شد قلمرو سرزمین اسلام گسترش یافته و بالطبع اختلاط مسلمانان با غیر مسلمانان و صاحبان آئین ها و مذاهب دیگر، بیشتر شد و در بین آنان علمائى و احبارى و اسقف هائى و بطریق هائى اهل بحث بودند که مى خواستند در باره ادیان و مذاهب بحث کنند، در نتیجه بحثهاى کلامى اوج گرفت ، ولى در آن ایام این بحثها تدوین نشد، چون مى بینیم در کتب رجال علمائى از فن کلام که شرح حالشان آمده ، همه بعد از این عصر و تاریخ بوده اند.
تا آنکه دوره خلافت عثمان رسید، و عثمان با آن همه سر و صدائى که علیهش بپا شد، و شورشى که مردم بر او کردند هیچ کارى از پیش نبرد و تنها توفیقى که یافت این بود که قرآنهاى متعددى که بین مردم بود جمع آورى نموده و منحصر در یک نسخه کرد.
و امر به همین منوال بود تا زمان خلافت على (علیه السلام ) رسید، تمام ایام خلافت آن حضرت نیز به اصلاح مفاسد دوره هاى قبلى و به حل اختلافات داخلى و به اداره جنگهاى پى در پى و ناشى از آن اختلافها سپرى شد.
چیزى که هست آن جناب با همه آن گرفتاریها توانست کلیات علم نحو را تدوین نموده و به یکى از صحابهاش بنام ابوالاسود دوئلى دستور دهد تمامى جزئیات قواعد نحو را گرد آورد، و دیگر در سایر علوم نتوانست قدمى بر دارد، جز اینکه خطبه ها و احادیثى براى مردم القاء کرد که در آنها مواد اولیه معارف دینى و اسرار نفیس قرآنى بطور جامع نهفته بود، البته بحثهائى کلامى نیز داشته که در جوامع حدیث ضبط شده .
در خصوص قرآن و حدیث امر به همان منوال بود تا دوران سلطنت بنى امیه سپرى شد، و عباسیها روى کار آمدند، و خلاصه تا اوائل قرن چهارم از هجرت که تقریبا آخر دوران زندگى ائمه اثنى عشر شیعه بود حادثه مهمى در طریق بحث از قرآن و حدیث رخ نداد، غیر از آن رفتارى که معاویه در خاموش کردن نور اهل بیت (علیهم السلام ) و محو آثار آنان داشت و به این منظور دستور داد افرادى (بیشمار در مذمت اهل بیت و فضائل خود او و همدستانش ) احادیثى جعل کنند، حادثه دیگر اینکه در این عهد حکومت دینى به سلطنت استبدادى و سنت اسلامى به سیطره امپراطورى مبدل شد، حادثه سوم این بود که در عهد حکومت عمر بن عبد العزیز و از ناحیه وى دستور صادر شد که احادیث در مجموعه اى نوشته شود و این اولین بارى است که احادیث نوشته مى شود، چون تا آن روز احادیث به روى کاغذ نیامده بود، و تنها در حافظه اشخاص ضبط مى شد.
و در این برهه از زمان ، ادبیات زبان عرب به منتهى درجه رواجش رسید که آغاز آن در زمان معاویه بود، چون او بسیار اصرار داشت که شعر را ترویج کند، بعد از او سایر پادشاهان اموى و عباسى نیز این روش را دنبال کردند و ترویج شعر تا به آنجا رسید که در برابر یک شعر زیبا و یا یک نکته ادبى ، صدها هزار دینار جائزه مى دادند و مردم یکسره به سوى سرودن شعر و روایت شعر و اخبار عرب و تاریخ آن روى آوردند، و از این راه اموال بسیار هنگفتى به چنگ مى آوردند، منظور این پادشاهان از ترویج شعر، تحکیم موقعیت خودشان بود.
امویها مى خواستند با مدح مداحان موقعیت خود را در برابر بنى هاشم تحکیم بخشند و عباسیها مى خواستند خود را در مقابل بنى فاطمه مطرح کنند، و اگر دانشمندان را اکرام و احترام مى کردند باز به همین منظور بود مى خواستند به این وسیله مردم را تحت سیطره خود در آورده و به هر نحوى که دلشان مى خواست در بین مردم حکومت و زور گوئى کنند.
نفوذ شعر و ادب در مجتمع علمى مسلمانان به حدى رسید که بسیارى از علما در مسائل عقلى و یا بحث هاى علمى به شعر یک شاعر تمثل مى جستند و آنگاه هر حکمى که مى خواستند مى کردند و بسیار مى شد که مطالب علمى و نظرى را بر پایه مسائل لغوى پى نهاده و حداقل قبل از ورود در بحث ، اول در باره اسم موضوع ، بحث لغوى نموده و سپس وارد بحث علمى مى شدند، همه اینها امورى است که آثار عمیقى در طرز فکر دانشمندان و منطقشان و سیر عملیشان داشته است .
(پیدایش دو مسلک کلامى متفاوت : (معتزله ) و (اشاعره )
 در همین ایام بود که بحثهاى کلامى نیز رواج یافت ، و در باره آن کتابها و رساله ها نوشته شد، و چیزى از تاریخ پیدایش آن نگذشته بود که دانشمندان علم کلام به دو گروه یعنى فرقه اشاعره و فرقه معتزله تقسیم شدند، البته اصول افکارشان در زمان خلفا و بلکه در زمان رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) موجود بود، احتجاجهائى که از على (علیه السلام ) در مساله جبر و تفویض و مساله قدر و استطاعت و مسائلى غیر اینها روایت شده دلیل بر این مدعا است ، و نیز روایاتى که در اینگونه مسائل از شخص رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) نقل شده است ، مانند این حدیث که فرموده : (لا جبر و لا تفویض بل امر بین الامرین ) و یا فرموده : (القدریة مجوس ‍ هذه الامة ).چیزى نگذشت که این دو طائفه هر یک به امتیاز مسلکى از طائفه دیگر ممتاز شد، و آن این بود که معتزله عقل را در مسائل علمى بر ظواهر دینى ترجیح داده و حاکم کردند، مثلا قائل به حسن و قبح عقلى ، و قبح ترجیح بدون مرجح و قبح تکلیفهاى شاق و بیرون از حد طاقت شدند و نیز قائل به استطاعت و تفویض و اقوالى دیگر گردیدند، در مقابل آنان اشاعره ظواهر دینى را بر حکم عقل حکومت داده ، مثلا گفتند عقل از خودش حکم به هیچ حسن و قبحى ندارد، خوب آن است که شرع بگوید خوب است ، و بد آن است که شرع آن را بد دانسته باشد، و نیز گفتند ترجیح بلا مرجح جائز است ، و بشر هیچ استطاعتى از خود ندارد، و بشر مجبور در افعال خویش است ، و کلام خدا قدیم است و اقوالى دیگر نظیر اینها که در کتب آنان ضبط شده .
سپس فن کلام را مدون و مرتب کرده و براى آن اصطلاحاتى درست نمودند، بنا گذاشتند که وقتى فلان کلمه را به کار مى بریم منظور فلان معنا است ، و مسائل غیر کلامى نیز بر آن افزودند تا در مباحث معنون به عنوان امور عامه ، از فلاسفه عقب نمانند، و البته این بعد از زمانى بود که کتب فلسفه به زبان عربى ترجمه شد و درس دادن و درس خواندنش در بین مسلمانان شایع گشت ، و اینکه بعضى گفته اند: ظهور علم کلام در اسلام و منشعب شدنش به دو شعبه (اعتزال ) و (اشعریت ) بعد از انتقال فلسفه به عرب بود درست نیست ، دلیل بر نادرستى آن وجود مسائل و آراى متکلمین در خلال روایاتى است که صدور آن قبل از تاریخ انتقال فلسفه بوده .
روش اعتزال از روز اول پیدایشش تا اوائل عهد عباسیان یعنى اوائل قرن سوم هجرى روز به روز به جمعیت و طرفدارانش افزوده مى شد، و شوکت و ابهت بیشترى به خود مى گرفت ولى از آن تاریخ به بعد رو به انحطاط و سقوط نهاد، تا آنکه پادشاهان ایوبى همه طرفداران این مکتب را از بین بردند، و مکتب اعتزال به کلى منقرض گردید و کسانى که در عهد ایوبیان و بعد از آن به جرم داشتن این مکتب کشته شدند آنقدر زیاد بودند که عدد کشته هایشان را کسى جز خداى سبحان نمى داند در این زمان بود که جو بحثهاى کلامى براى اشعریها صاف و بدون مزاحم شد، و اشاعره در مذهب خود توغل و پیشرفت کردند، و با اینکه فقهاى آنان در آغاز ادامه این بحثها را گناه مى دانستند، همواره و تا به امروز در بین آنان رائج مانده است .
سبقت شیعه بر اشاعره و معتزله در بحث هاى کلامى
 
قبل از معتزله و اشاعره شیعه در همان ابتداى طلوعش به بحثهاى کلامى پرداخت یعنى بعد از رحلت رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) رقم عمده اى از بزرگان صحابه چون سلمان و ابى ذر و مقداد و عمار و عمرو بن الحمق و غیر آنان و از بزرگان تابعین امثال رشید حجرى و کمیل و میثم تمار و سایر علویین آغازگر این بحثها بودند، که همه آنان به دست امویان کشته شدند، ولى در زمان امام محمد باقر و امام جعفر صادق (علیه السلام ) مجددا تشکلى یافته ، و آوازه شان بلند گردید و بحثهاى کلامى را شروع کردند، و به تالیف کتابها و رساله ها پرداختند با اینکه تحت سیطره و قهر حکومتهاى جابر بودند، و همواره از ناحیه حکومتها سرکوب مى شدند، مع ذلک دست از کوشش خود بر نداشتند، تا آنکه در زمان حکومت آل بویه که تقریبا قرن چهارم هجرت بود امنیتى نسبى به دست آوردند، ولى دوباره در اثر فشار حکومتها دچار خفقان شدند تا آنکه با ظهور دولت صفویه در ایران جو علم و پژوهش براى آنان صاف گردید که تا به امروز این صفاى جو و آزادى قلم و بحث ادامه دارد.
سیماى بحث کلامى در شیعه شبیه تر به سیماى بحث کلامى معتزله است تا سیماى بحث اشاعره ، به همین جهت بسیار اتفاق مى افتد که بعضى از آراى این دو مکتب تداخل مى کنند نظیر بحث پیرامون حسن و قبح ، و مساله ترجیح بدون مرجح ، و مساله قدر، و مساله تفویض ، و باز به همین جهت امر بر بعضى از مردم (یعنى اهل تسنن ) مشتبه شده ، هر دو طائفه را یعنى شیعه و معتزله را یک مکتب و در بحث کلامى مکتب داراى یک طریقه دانسته اند، و بسیار اشتباه کرده اند، براى اینکه اصولى که از ائمه اهل بیت (علیهم السلام ) روایت شده که معتبر در نظر شیعه تنها همین اصول است هیچ سازشى با مذاق معتزله ندارد.
و بر هر تقدیر فن کلام فن شریفى است که کارش دفاع از حریم معارف حقه دینى است ، چیزى که هست متکلمین از مسلمانان چه شیعیانشان و چه اهل سنتشان طریق بحث را درست نرفته اند و نتوانسته اند بین احکام عقلى و احکام مقبول در نظر خصم فرق بگذارند، که ان شاءالله توضیح این اشتباه بطور اختصار مى آید.
راه یافتن علوم قدیمیان در میان مسلمین و علل جبهه گیرى علماى اسلام در برابر
  افکارجدید
در همین اوان بود که علوم قدیمیان یعنى منطق ، و ریاضیات ، طبیعیات ، الهیات ، طب ، و حکمت عملى به زبان عربى ترجمه شد، و در عرب شایع گردید، و این انتقال یک قسمت از آن در عهد امویان صورت گرفته بود و در اوائل عهد عباسیان به حد کمال رسید، صدها کتاب از کتب یونانى و رومى و هندى و فارسى و سریانى به عربى ترجمه شد و مردم به خواندن و فراگیرى آن علوم روى آورده ، چیزى نگذشت که خود صاحب نظر شدند و کتابها و رساله ها به رشته تحریر در آوردند و این باعث خشم علما شد، مخصوصا وقتى مى دیدند که ملحدان یعنى دهرى مسلکها و طبیعى مذهبان و پیروان مانى و ملل دیگر دست به دست هم داده به جنگ با اسلام برخاسته اند و نیز مسائل مسلم و ضرورى دین را انکار مى کنند، خشمشان بیشتر گردید، از این بدتر آنکه مى دیدند خود مسلمانان فیلسوف نما، شروع کردند به عیب گوئى و خرده گیرى از معارف دین و از افکار متدینین و اهانت و عیب جوئى به اصول اسلام و معالم طاهره شرع ، (و معلوم است که هیچ دردى جانکاه تر از جهل نیست ).
از جمله امورى که خشم علماى اسلام را بیشتر مى کرد این بود که مى شنیدند در پاره اى مسائل دینى که ارتباط و ابتنائى با مسلمیات علم هیات و طبیعیات دارد طبق آن نظریه هاى مسلم در این علوم حکم مى کردند، و مساله را با اینکه برهانى نبود بلکه جدلى و از مسلمات بود، شکل برهان مى دادند و دهرى مذهبان و امثال آنان که در آن روزها خود را فیلسوف جا زده بودند امور دیگر از اباطیل خود را به این مسائل مى افزودند،

نظیر مساله تناسخ و محال بودن معاد، مخصوصا معاد جسمانى ، و با اینگونه مسائل و مسائل قبلى اسلام و ظواهر دین را مى کوبیدند، و چه بسا بعضى از آنان گفته باشند که دین عبارت است از مجموعه اى از چند وظیفه تقلیدى و بدون دلیل که انبیا آنها را به منظور تربیت و تکمیل عقول ساده لوحان آورده اند، و اما افراد تحصیل کرده و به اصطلاح فیلسوف که کارشان کنکاش و بررسى علوم حقیقى است احتیاجى به این مسائل تقلیدى ندارند، و با اینکه خود صاحبان نظریه هستند و در طریق استدلال ابتکاراتى دارند، چه حاجت به آورده هاى انبیا دارند.
و این غرور کفرآلودشان فقها و متکلمین را وادار کرد تا در برابر این فیلسوف نماها جبهه گیرى نموده ، به هر وسیله اى که برایشان ممکن بود آنان را سرکوب و رشته هایشان را پنبه کنند یا به وسیله استدلال و محاجه رو در رو و یا شوراندن مردم علیه آنان و یا بیزارى جستن از ایشان و تکفیر کردنشان با آنان مقابله نمایند تا در آخر در زمان متوکل عباسى توانستند سورت و تندى آنان را شکسته ، جمعشان را متفرق و کتبشان را نابود کنند، و چیزى نمانده بود که فلاسفه نیز به آتش آنان سوخته به کلى منقرض شوند تا آنکه معلم دوم ابو نصر فارابى که به سال سیصد و سى و نه در گذشته و بعد از او ابو على سینا شیخ الرئیس حسین بن عبدالله بن سینا که به سال چهار صد و بیست و هشت در گذشته و غیر این دو از فلاسفه بنام چون ابى على ابن مسکویه و ابن رشد اندلسى و غیر آن دو، بار دیگر به فلسفه آبروئى دادند، و از انقراض آن جلوگیرى کردند و از آن به بعد نیز سرنوشتى مانند سابق داشت ، زمانى بازارش ‍ کساد مى شد و کمتر افرادى به تعلم و یادگیرى آن مى پرداختند، و زمانى دیگر رونق مى گرفت .
گو اینکه فلسفه در اول به زبان عربى ترجمه شد و به عرب منتقل گردید، ولى در بین نژاد عرب کسى بنام فیلسوف مشهور نشد، الا افرادى بسیار اندک مانند کندى و ابن رشد، و بیشتر قلمرو آن در ایران بود و متکلمین از مسلمانان هر چند با فلسفه مبارزه مى کردند، و فیلسوفها را به خشن ترین وجهى سرکوب مى نمودند، لیکن در عین حال اکثریت آنان منطق را قبول کرده ، و در باره علم منطق رساله ها و کتابها تالیف کردند، چون آنرا مطابق با طریق تفکر فطرى مى یافتند.
لیکن همانطور که قبلا تذکر دادیم در استعمال منطق خطا رفتند، و حکم حدود حقیقى و اجزاى آن را آنقدر توسعه دادند که شامل امور اعتبارى نیز شد، (با اینکه منطق سر و کارى با اعتباریات که زمان و مکان و نژاد و عوامل دیگر در آن تاثیر گذاشته در هر جائى و زمانى و قومى شکل خاصى به خود مى گیرد ندارد، سر و کار منطق تنها با امور حقیقى و واقعى است )، ولى متکلمین فنون منطق و از آن جمله برهان را در قضایاى اعتباریه نیز به کار بردند،

با اینکه امور اعتبارى سر و کار با قیاس جدلى دارد، مثلا مى بینى که در موضوعات کلام از قبیل حسن و قبح و ثواب و عقاب و حبط عمل و فضل ، سخن از جنس و فصل و حد و تعریف دارند، در حالى که جنس و فصل و حد ربطى به این امور ندارد، (زیرا از حقایق عالم خارج نیستند، بلکه امورى هستند قراردادى )، و نیز در مسائل علم اصول و علم کلام که مربوط به فروع دین و احکام فرعى آن است سخن از ضرورت و امتناع به میان مى آورند، و این عمل در حقیقت به خدمت گرفتن حقائق است در امورى اعتبارى ، و نیز در امورى که مربوط به خداى تعالى است گفتگو از واجب و حرام نموده ، مثلا مى گویند بر خدا واجب است که چنین کند، و قبیح است که چنان کند، همچنین اعتباریات را بر حقایق حاکم کرده و این عمل خود را برهان مى نامند، در حالى که بر حسب حقیقت چیزى جز قیاس شعرى نیست .
افراط و تندروى در این باب به حدى رسید که یکى از آنان گفته بود خداى سبحان ساحتش منزه تر از آن است که در حکمش و در عملش اعتبار که چیزى جز وهم نیست و حقیقتش همان موهوم بودنش است راه پیدا کند، و چون چنین است پس آنچه که او سبحانه و تعالى ایجاد کرده و یا شریعتى که تشریع نموده همه امورى حقیقى و واقعى هستند، یکى دیگرشان گفته خداى سبحان تواناتر از آن است که حکمى را تشریع بکند و آنگاه در اقامه برهان بر اینکه چرا آن حکم را تشریع کرده عاجز بماند، پس برهان (بر خلاف آنچه فلاسفه منحصر در تکوینیاتش دانسته اند) هم در مورد تکوینیات و حقائق خارجى کار برد دارد و هم در مورد تشریعیات ، و از این قبیل سخنان بیهوده که به جان خودم سوگند یکى از مصائب علم و اهل علم است زیاد گفته اند، حال اگر تنها در محفلهاى علمیشان مى گفتند و مى گذشتند باز ممکن بود بگوئیم ان شاءالله منظورشان این نبوده ، ولى این حرفها را در نوشته هاى علمى خود آورده اند، که این مصیبت دیگر قابل تحمل نیست .
پیدایش مکتب تصوف و رواج آن
 
در همین روزگار بود که مکتبى دیگر در بین مسلمانان خودنمائى کرد، و آن مکتب تصوف بود، که البته ریشه در عهد خلفا داشت ، البته نه به عنوان تصوف ، بلکه به عنوان زهد گرائى ، ولى در اوائل بنى العباس با پیدا شدن رجالى از متصوفه چون با یزید بسطامى و جنید و شبلى و معروف کرخى و غیر ایشان رسما به عنوان یک مکتب ظاهر گردید.
پیروان این مکتب معتقدند که راه به سوى کمال انسانى و دستیابى بر حقائق معارف منحصر در این است که آدمى به طریقت روى آورد، و طریقت (در مقابل شریعت ) عبارت است از نوعى ریاضت کشیدن در تحمل شریعت که اگر کسى از این راه سیر کند، به حقیقت دست مى یابد، و بزرگان این مکتب چه شیعیان و چه سنیان سند طریقت را منسوب کرده اند به على بن ابى طالب (علیه السلام (.
و چون این طائفه ادعاى کرامتها مى کردند، و در باره امورى سخن مى گفتند که با ظواهر دین ضدیت داشت ، و عقل هم آنها را نمى پذیرفت ، لذا براى توجیه ادعاهاى خود مى گفتند اینها همه صحیح و درست است ، چیزى که هست فهم اهل ظاهر (که منظورشان افراد متدین به احکام دین است ) عاجز از درک آنها است و شنیدن آن بر گوش فقها و مردم عوام از مسلمانان سنگین است و به همین جهت است که آن مطالب را انکار مى کنند و در برابر صوفیه جبهه گیرى نموده از آنان بیزارى جسته و تکفیرشان مى کنند، و بسا شده که صوفیان به همین جرم گرفتار حبس و شلاق و یا قتل و چوبه دار و یا طرد تبعید شده اند و همه اینها به خاطر بى پروائى آنان در اظهار مطالبى است که آنرا اسرار شریعت مى نامند، و اگر دعوى آنان درست باشد یعنى آنچه آنان مى گویند مغز دین و لب حقیقت بوده و ظواهر دینى به منزله پوسته روئى آن باشد و نیز اگر اظهار و علنى کردن آن مغز و دور ریختن پوسته روى آن کار صحیحى بود خوب بود آورنده شرع ، خودش این کار را مى کرد و مانند این صوفیان به همه مردم اعلام مى نمودند تا همه مردم به پوسته اکتفا ننموده و از مغز محروم نشوند، و اگر این کار صحیح نیست باید بدانند که بعد از حق چیزى به جز ضلالت نمى تواند باشد.
این طائفه در اول پیدایش مکتبشان در مقام استدلال و اثبات طریقه خود بر نیامدند، و تنها به ادعاهاى لفظى اکتفا مى کردند ولى بعد از قرن سوم هجرى بتدریج با تالیف کتابها و رساله هائى مرام خود را در دلها جا دادند، و آنقدر هوادار براى خود درست کردند که توانستند آراى خود را در باره حقیقت و طریقت علنا مطرح سازند و از ناحیه آنان انشاآتى در نظم و نثر در اقطار زمین منتشر گردید.
و همواره عده و عده شان و مقبولیتشان در دلهاى عامه و وجهه شان در نظر مردم زیادتر مى شد تا آنکه در قرن ششم و هفتم هجرى به نهایت درجه وجهه خود رسیدند، ولى از آنجا که در مسیر خود کجرویهائى داشتند، به تدریج امرشان رو به ضعف گرائید و عامه مردم از آنان رویگردان شدند.
دو علت عمده انحطاط متصوفه
 
و علت انحطاطشان این بود که :
اولا: هر شانى از شؤ ون زندگى که عامه مردم با آن سر و کار دارند وقتى اقبال نفوس نسبت به آن زیاد شد، و مردم عاشقانه به سوى آن گرویدند، قاعده کلى و طبیعى چنین است که عده اى سودجو و حیله باز خود را در لباس اهل آن مکتب و آن مسلک در آورده ، و آن مسلک را به تباهى مى کشند و معلوم است که در چنین وضعى همان مردمى که با شور و عشق روى به آن مکتب آورده بودند، از آن مکتب متنفر مى شوند.
ثانیا: جماعتى از مشایخ صوفیه در کلمات خود این اشتباه را کردند که طریقه معرفت نفس هر چند که طریقه اى است نو ظهور، و شرع مقدس اسلام آن را در شریعت خود نیاورده ، الا اینکه این طریقه مرضى خداى سبحان است ، و خلاصه این اشتباه این بود که من در آوردى خود را به خداى تعالى نسبت دادند، و دین تراشیدن و سپس آنرا به خدا نسبت دادن را فتح باب کردند، همان کارى را کردند که رهبانان مسیحیت در قرنها قبل کرده و روشهائى را از پیش خود تراشیده آنرا به خدا نسبت دادند، همچنانکه خداى تعالى ماجراى آنان را نقل کرده و مى فرماید: (و رهبانیة ابتدعوها ما کتبناها علیهم الا ابتغاء رضوان الله فما رعوها حق رعایتها).اکثریت متصوفه این بدعت را پذیرفتند و همین معنا به آنها اجازه داد که براى سیر و سلوک رسم هائى و آدابى که در شریعت نامى و نشانى از آنها نیست باب کنند، و این سنت تراشى همواره ادامه داشت ، آداب و رسومى تعطیل مى شد و آداب و رسومى جدید باب مى شد، تا کار بدانجا کشید که شریعت در یک طرف قرار گرفت و طریقت در طرف دیگر، و برگشت این وضع بالمال به این بود که حرمت محرمات از بین رفت ، و اهمیت واجبات از میان رفت ، شعائر دین تعطیل و تکالیف ملغى گردید، یک نفر مسلمان صوفى جائز دانست هر حرامى را مرتکب شود و هر واجبى را ترک کند، (و خانقاه و زاویه جاى مساجد را بگیرد، خواننده محترم اگر سفر نامه ابن بطوطه را بخواند، مى بیند که در هر شهرى بنائى بنام زاویه بر پا بوده ، و از موقوفاتى که داشته اداره مى شده ، و صوفیان از هر جا وارد آن شهر مى شدند، در آن زاویه ها منزل مى کردند (مترجم ))، کم کم طائفه اى بنام قلندر پیدا شدند، و اصلا تصوف عبارت شد از بوقى و منتشایى و یک کیسه گدائى ، بعدا هم به اصطلاح خودشان براى اینکه فانى فى الله بشوند، افیون و بنگ و چرس استعمال کردند.
بنابر کتاب و سنت و وراى ظواهر شریعت باطنى هست که راه رسیدن به آن
  هماناعمل به آن ظواهر است
و اما آنچه که کتاب و سنت که راهنماى به سوى عقلند در این باب حکم مى کند این است که در ماوراى ظواهر شریعت حقائقى هست که باطن آن ظواهر است ، این معنا از کتاب و سنت قابل انکار نیست ، و نیز این معنا درست است که انسان راهى براى رسیدن به آن حقائق دارد، لیکن راه آن به کار بستن همین ظواهر دینى است ،

البته آنطورى که حق به کار بستن است نه به هر طورى که دلمان بخواهد و حاشا بر حکمت پروردگار که حقایقى باطنى و مصالحى واقعى باشد، و ظواهرى را تشریع کند که آن ظواهر بندگانش را به آن حقائق و مصالح نرساند، آرى همیشه گفته اند که ظاهر عنوان باطن ، و طریق رسیدن به آن است ، و باز حاشا بر خداى عزوجل که براى رساندن بندگانش به آن حقائق طریق دیگرى نزدیک تر از ظواهر شرعش داشته باشد، و آن طریق را تعلیم ندهد و به جاى آن یا از در غفلت و یا سهل انگارى به وجهى از وجوه ظواهر شرع را که طریق دورترى است تشریع کند، با اینکه خود او تبارک و تعالى فرموده : (و نزلنا علیک الکتاب تبیانا لکل شى ء)، پس این کتاب و این شریعت هیچ چیزى را فروگذار نکرده .
حاصل سخنان ما این شد که طریق بحث پیرامون حقائق و کشف آن منحصر در سه طریق است ، یا از راه ظواهر دینى کشف مى شود، و یا از طریق بحث عقلى ، و یا از مسیر تصفیه نفس ، و مسلمانان هر طائفه یکى از این سه طریق را سلوک کرده اند، در حالى که بطور قطع یکى از این سه راه حق و درست است ، و آن دوى دیگر باطل است ، براى اینکه این سه طریق خودشان یکدیگر را باطل مى دانند، و بینشان تنازع و تدافع هست ، و در مثل مانند سه زاویه یک مثلثاند، که هر قدر یک زاویه از آن سه را گشادتر کنى دو زاویه دیگر تنگ تر مى شوند، و به عکس هر قدر آن دو زاویه را گشادتر کنى این یک زاویه را تنگتر کرده اى ، و اختلاف این سه طریق بطور مسلم در کیفیت تفسیر قرآن نیز اثر دارد، و تفسیرى که یک متدین و متعبد به ظواهر دین براى قرآن مى کند، با تفسیرى که یک فیلسوف و یک صوفى مى نویسد اختلاف فاحشى دارد، همچنانکه این اختلاف را به عیان در تفاسیر مشاهده مى کنیم و احساس ‍ مى کنیم که هر مفسرى مشرب علمى خود را بر قرآن تحمیل کرده و نخواسته است بفهمد که قرآن چه مى گوید، بلکه خواسته است بگوید قرآن نیز همان را مى گوید که من مى فهمم ، البته اینکه گفتیم هر مفسر کلیت ندارد، مفسرینى انگشت شمار نیز هستند که از این خطا مبرا بوده اند.
کوشش هایى که براى آشتى دادن و جمع بین ظواهر دینى ، فلسفه و عرفان
  بهعمل آمده است
در سابق توجه فرمودید که کتاب آسمانى قرآن عزیز از این سه طریق آنچه که حق است تصدیق کرده ، و باطلش را باطل دانسته و حاشا که در این سه طریق باطن حقى باشد و قرآن آنرا نپذیرد و ظواهر قرآن با آن موافقت نداشته باشد، و حاشا بر اینکه در ظاهر و باطن قرآن حقى باشد که برهان عقلى آن را رد کند، و نقیض آنرا اثبات نماید.
و به همین جهت است که جمعى از علما در صدد بر آمده اند به مقدار بضاعت علمى که داشته اند و در عین اختلافى که در مشرب داشته اند، بین ظواهر دینى و بین مسائل عرفانى نوعى آشتى و توافق بر قرار کنند، مانند محیى الدین عربى ، و عبد الرزاق کاشانى ، و ابن فهد، و شهید ثانى ، و فیض کاشانى .
بعضى دیگر در صدد بر آمده اند بین فلسفه و عرفان صلح و آشتى بر قرار سازند، مانند ابى نصر فارابى و شیخ سهروردى صاحب اشراق ، و شیخ صائن الدین محمد ترکه .
بعضى دیگر در این مقام بر آمده اند تا بین (ظواهر دینى و فلسفه )آشتى بر قرار سازند، چون قاضى سعید و غیره .
بعضى دیگر خواسته اند بین هر سه مشرب و مرام توافق دهند، چون ابن سینا که در تفسیرها و سایر کتبش دارد، و صدر المتالهین شیرازى در کتابها و رساله هایش و جمعى دیگر که بعد از وى بودند.
ولى با همه این احوال اختلاف این سه مشرب آنقدر عمیق و ریشه دار است که این بزرگان نیز نتوانستند کارى در رفع آن صورت دهند، بلکه هر چه در قطع ریشه اختلاف بیشتر کوشیدند ریشه را ریشه دارتر کردند، و هر چه در صدد خاموش کردن اختلاف بر آمده اند دامنه این آتش را شعله ورتر ساختند.
و شما خواننده عزیز به عیان مى بینى که اهل هر فنى از این فنون اهل فن دیگر را جاهل یا بى دین یا سفیه و ابله مى خواند، و عامه مردم را مى بینى که هر سه طائفه را منحرف مى دانند.
همه این بدبختیها در آن روزى گریبان مسلمانان را گرفت که از دعوت کتاب به تفکر دسته جمعى تخلف کردند، براى فهم حقائق و معارف دینى لجنه تشکیل ندادند، هر کسى براى خود راهى پیش گرفت با اینکه قرآن کریم فرموده بود: (و اعتصموا بحبل الله جمیعا و لا تفرقوا)، البته این یک علت تفرقه مسلمین بود علتهاى دیگرى براى این وضع هست .
بارالها همه ما را به سوى آنچه مایه خشنودى تو از ما است هدایت فرما، و کلمه ما را بر حق جمع و متفق فرما و از ناحیه خودت موهبتى از ولایتت ارزانى بدار، و از ناحیه خویش یاورى بما ببخش .
بحث روایتى
 
(
روایاتى در مورد شاءن نزول آیات گذشته ) در درالمنثور در ذیل آیه : (یا اهل الکتاب قد جاءکم رسولنا یبین لکم کثیرا...) آمده که ابن ضریس و نسائى و ابن جریر و ابن ابى حاتم و حاکم که وى سند حدیث را صحیح دانسته همگى از ابن عباس روایت کرده اند که گفت : کسى که به مساله سنگسار کردن زنا کار کفر بورزد ندانسته به قرآن کفر ورزیده ، براى اینکه خداى تعالى به اهل کتاب فرموده : (یا اهل الکتاب قد جاءکم رسولنا یبین لکم کثیرا مما تخفون من الکتاب )، و رجم یکى از احکامى بود که علماى اهل کتاب از مردم پنهانش کردند.
مؤ لف : این گفتار ابن عباس اشاره است به مطلبى که در تفسیر آیه : (یا ایها الرسول لا یحزنک ...) خواهد آمد که چگونه یهودیان حکم رجم را در عهد رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) پنهان کرده بودند، و رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) آنرا افشاء نمود.
و در تفسیر قمى ، در ذیل آیه : (یبین لکم على فترة من الرسل ...) آمده که امام باقر (علیه السلام ) فرمود: یعنى انقطاع و تعطیل شدن رسالت و نیامدن رسولان ).
و در کافى به سند خود از ابى حمزه ثابت بن دینار ثمالى و ابى الربیع روایت کرده که گفتند سالى با امام باقر (علیه السلام ) به سفر حج رفتیم ، سالى بود که هشام بن عبدالملک نیز به حج آمده بود، و نافع غلام آزاد شده عمر بن خطاب با او بود، وقتى نظرش به امام باقر (علیه السلام ) افتاد که در رکن کعبه نشسته و مردم دورش جمع شده اند به هشام گفت : اى امیرالمؤ منین آیا میدانى این شخص کیست که این چنین مردم پیرامونش را گرفته اند؟ گفت : این پیغمبر اهل کوفه است ، این محمد بن على است ، نافع گفت شاهد باش که هم اکنون مى روم و مسائلى از او مى پرسم که در جواب بماند چون مسائلى است که پاسخ آنرا جز پیغمبر و یا وصى پیغمبر کسى نمى داند، هشام گفت برو بلکه بتوانى خجالت زده اش کنى .
نافع نزدیک آمد بطورى که دست به شانه هاى مردمى که نشسته بودند گذاشته خود را جلو کشید و گفت اى محمد بن على من از تورات و انجیل و زبور و فرقان آگاهى دارم ،

حلالها و حرامهاى این کتب آسمانى را مى دانم ، آمده ام از تو از مسائلى سؤ ال کنم که پاسخ آنرا کسى نمى داند، مگر آن کس که یا پیغمبر باشد و یا وصى پیغمبر، راوى مى گوید: امام باقر (علیه السلام ) سر خود را بلند کرد و فرمود: بپرس آنچه به نظرت مى رسد، نافع گفت به من خبر بده که فاصله بین عیسى و محمد (صلى الله علیه وآله ) چند سال است ، حضرت فرمود: نظریه خودم را بگویم و یا نظریه تو را گفت هر دو را فرمود: اما به نظر من پانصد سال فاصله بود، و اما بنا به نظر شما ششصد سال .
مؤ لف : در اسباب نزول آیات نیز اخبار مختلفه اى که طبرى آن را از عکرمه نقل کرده ، آمده ، که یهودیان از رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) از حکم سنگسار پرسیدند، حضرت فرمود: اعلم علماى شما کیست ؟ اشاره کردند به ابن صوریا، رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) او را به خدا سوگند داد که آیا حکم رجم را در کتاب آسمانى خود دیده یا نه ؟ ابن صوریا گفت : بله لیکن وقتى دیدیم زنا در میان ما شایع و بسیار شد، صد تازیانه مى زدیم ، و سر مى تراشیدیم ، رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) نیز حکم کرد به اینکه زناکار یهود را باید تازیانه بزنند، آنگاه خداى عزوجل آیه شریفه : (یا اهل الکتاب ...) (صراط مستقیم) را نازل فرمود.
و روایتى که باز طبرى از ابن عباس نقل کرده که گفت ابن ابى (رئیس منافقین ) و بحرى بن عمرو و وشاس بن عدى نزد رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) آمدند حضرت با آنان و ایشان با حضرت گفتگوها کردند، در آخر رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) آنان را به سوى خدا دعوت نموده ، از عذاب خدا بر حذر داشت ، گفتند: اى محمد تو نمى توانى ما را بترسانى ، براى اینکه به خدا سوگند ما فرزندان خدا و دوستان او هستیم (همانطور که مسیحیان ) مى گویند، خداى عزوجل در باره این چند نفر آیه زیر را نازل کرد، که : (و قالت النصارى ...) تا آخر آیه .
و روایتى که باز هم از ابن عباس آورده که گفت رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) یهودیان را دعوت به سوى اسلام کرد، و در این باره تشویقشان فرمود ، و از مخالفت بر حذرشان داشت ، اما زیر بار نرفتند، معاذ بن جبل و سعد بن عباده و عقبة بن وهب به آنان گفتند اى گروه یهودیان از خدا بترسید به خدا سوگند شما یقین و اطلاع کافى دارید به اینکه محمد (صلى الله علیه وآله ) فرستاده خدا است ،

مگر شما نبودید که قبل از بعثت آن جناب ، در باره اش صحبت مى کردید نشانیهایش را مى گفتید چطور شد حالا که او مبعوث شده دعوتش را قبول نمى کنید، رافع بن حریمله و وهب بن یهودا قضیه را حاشا کرده و گفتند: ما هرگز چنین سخنى را براى شما نگفتیم و خدا بعد از موسى هیچ کتابى نازل نکرده نه انجیل را قبول داریم و نه قرآن را (و هیچ بشیر و نذیرى نفرستاده نه عیسى و نه محمد)، خداى عزوجل در رد گفتار آنان این آیه را نازل کرد که : (یا اهل الکتاب قد جاءکم رسولنا یبین لکم على فترة من الرسل ...) و این روایت را سیوطى نیز در الدرالمنثور از ابن عباس و از غیر او آورده ، و روایاتى دیگر نیز نقل نموده است .
و از مضامین این روایات بخوبى بر مى آید که مانند سایر روایات وارده در شان نزول آیات همه از باب تطبیقهائى است که اشخاص ‍ کرده اند، قضایائى را با آیه اى از آیات تطبیق نموده اند، آنگاه (یا خود آنان و یا دست دومى ها) آن قضایا را شان نزول و سبب نزول معرفى کرده اند، پس در حقیقت روایات شان نزول اسباب نزول نیستند، بلکه اسباب نظریه هایند و آیات مورد بحث از جهت نزول مطلق است .آیات 26 20 مائده
 


و إ ذ قال موسى لقومه یقوم اذکروا نعمة الله علیکم إ ذ جعل فیکم أ نبیاء و جعلکم ملوکا و ءاتئکم ما لم یؤ ت أ حدا من العالمین (20) یاقوم ادخلوا الا رض المقدسة التى کتب الله لکم و لا ترتدوا على أ دبارکم فتنقلبوا خاسرین (21) قالوا یاموسى إ ن فیها قوما جبارین و إ نا لن ندخلها حتى یخرجوا منها فإ ن یخرجوا منها فإ نا داخلون (22) قال رجلان من الذین یخافون أ نعم الله علیهما ادخلوا علیهم الباب فإ ذا دخلتموه فإ نکم غالبون و على الله فتوکلوا إ ن کنتم مؤ منین (23) قالوا یاموسى إ نا لن ندخلها أ بدا ما داموا فیها فاذهب أ نت و ربک فقاتلا إ نا هیهنا قاعدون (24) قال رب إ نى لا أ ملک إ لا نفسى و أ خى فافرق بیننا و بین القوم الفاسقین (25) قال فإ نها محرمة علیهم أ ربعین سنة یتیهون فى الا رض فلا تأ س على القوم الفاسقین (26)