- از نظر شيعه امامان(ع) علم غيب مي دانند و از مرگ خود آگاهند و با اختيار خود مي ميرند در اين صورت آيا امامي كه جام زهر نوشيده نوعي خود كشي كرده است؟
پاسخ: اولا گاهي شهادت در راه خدا و گزينش اختياري مرگ سرخ براي امام (ع) يك تكليف بلكه عين تسليم به خواست خداست. حسين بن علي(ع) با كمال آگاهي و اختيار راه كربلا را در پيش گرفت و مي دانست كشته ميشود اما شهادت براي او يك تكليف بود تا مسلمانان را با ماهيت واقعي امويان آگاه سازد و حالت بي تعهدي را از ميان ببردو روح جهاد بر ضد حاكمان وقت را زنده كند ؛ حاكماني مانند يزيد كه وحي را انكار مي كرد و نبوت پيامبر را زير سئوال مي برد و در پي انتقام جويي از كشتگان خاندان خود در جنگهاي بدر و احد بود، چنان كه در شعر خود مي گويد:
(( بني هاشم با حكومت بازي كردند و بر محمد نه وحيي نازل شده و نه كتابي آمده است))
((من از فرزندان خندف نيستم اگر از فرزندان محمد انتقام كارهاي او را نگيرم))
((اي كاش پدران من در جنگ بدرشاهد بودند كه خزرجيان(مردم مدينه) چگونه از زخم شمشير ها و نيزه ها ناله ميكردند))
((اگر آنها اين صحنه ها را مي ديدند شادمان مي شدند و از شاد فرياد بر مي آوردند كه: اي يزيد دستت درد نكند))
در مقابل حكومت جائر امام با علم قطعي به مرگ بايد به استقبال شهادت برود و به تكليفش عمل كند ودر باره پيشوايان ديگر بايد گفت مسموميت آنان ناشي از جهاد هاي لساني و قلمي آنان بر ضد ستمگران و خلفاي جور بوده است؛ واكنش اين جهادها جز اين نبود كه دشمنان بر ضد آنان به پا خيزند و آنان را به هر وسيله اي نابود كنند. پس اگر مي گويد شهادت مرگ آنان به اختيار خودشان بوده مقصود همين است كه آنان با اختيار كامل به نبرد با ستمگران پرداختند و نتيجه قطعي آن همان شهادت و مسموميت آنان بوده است و اگر ايشان دست روي دست مي گذاشتند و يا به ستايشگر ستمگران و خلفاي اموي و عباسي مي شدند هرگز به استقبال شهادت نمي رفتند . زندگي پيشوايان زندگي انزوايي و گوشه گيري نبوده آنان در بتن اجتماع به تبليغ احكام، بيان عقايد و ديگر وظايف مي پرداختند و نتيجه قطعي اين نوع رفتارها شهادت و مسموميتشان بود و آنها با اختيار كامل پذيراي اين مسئله بودند
و اين كار به خاطر پيشبرد اهداف و مقاصد اسلام بوده است ولي در مواردي كه در خانه خود مسموم شدند به خاطر اين است كه آگاهي آنان از غيب در گرو خواست و اراده آنها بوده است و اگر وضعيت ايجاب مي كرد از اين علم و آگاهي بهره مي گرفتند. در روايات هم آمده است كه (ان الامام اذا شاء عن يعلم علم) "يعني به درستي كه امام اگر مي خواست از امري آگاهي پيدا كند به او مي فهماندند " بنا بر اين ممكن است در اين موارد از علم غيب بهره نگرفته اند، شايد هم مصلحت نبوده است. بنا بر اين آگاهي پيامبر و امام از غيب مانند كسي است كه نامه اي همراه دارد و هر گاه بخاهد از محتواي آن آگاه گردد مي تواند آن را بگشايد و از مضمونش آگاه گردد. اگر پيامبر و امام در مواردي هدف تير حوادث ناگوار و مصائب قرار مي گرفتند به خاطر آن بود كه روي مصالحي نمي خواستند به علمي كه در كانون وجود آنان هست توجه كنند و مصلحت الهي اقتضا مي كرد كه در اين موارد از اختيار خود بهره مند نشوند. اگر هم به آن علم توجه مي كردند چون تسليم محض خواست خدا بودند به استقبال شهادت مي رفتند پاسخ به اين پرسش با مراجعه به رواياتي كه درباره علم شخصيت هاي الهي وارد شده به سادگي به دست مي آيد. در اين مورد به كتاب هاي زير مراجعه نماييد.
- الكافي جلد 1 ص258
- در كتاب مفاهيم القران ص337 و آگاهي سوم ص235-212 برخي از اين پاسخها به گونه اي وارد شده است.
--------------------------------------------------------------------------------
ترحم به ابلیس جائز و بلکه مستحب است و روز قیامت از کسى که شیطان را لعنت نکرده سئوال نمى شود که چرا لعنت نکردى بلکه از علت لعن سئوال مى شود. پس چگونه وقتى که لعن ابلیس مؤاخذه دارد، صحابه بزرگوار همچون یزید را لعن مى کنید در حالیکه مسلم بود و بر فرض ارتکاب معصیت توبه کرده است و طهارت او مانع از لعن وى مى باشد؟
1ـ ترحم بر شیطان روا نیست، زیرا در قرآن کریم شیطان لعن شده است و به مؤمنین دستور داده شده است از او به خدا پناه ببرند.
2ـ صحابه بصورت کلى منزه از خطا و اشتباه نیستند، و طبق آیات و روایات و تاریخ مسلم اسلام عده اى از آنها دچار خطا و اشتباه شده اند.
3ـ یزید اولا جزء صحابه نیست، ثانیاً زندگى او سراسر با اعمال معصیت و گناه آمیخته است و جزء مصادیق کسانى است که خداوند در دنیا و آخرت آنها را لعنت کرده است.
جواب تفصیلى: با تشکر از پرسشگر گرامى با ذکر این مقدمه پاسخ خود را آغاز مى کنیم: براى پى بردن به حقیقت و راه یابى به کمال، باید پرده هاى تعصب را بزدائیم و بدون پیش داورى، از قران و سنت قطعى رسول خدا (ص) مدد جوئیم، با این بیان روى به قرآن کریم مى نهیم و حالت ابلیس را جستجو مى کنیم، در قرآن کریم سفارش شده است که همه انسانها باید از شر شیطان به خدا پناه ببرند([1]) و همچنین خداوند این موجود شریر را لعنت کرده است([2]) از این جهت نمى توان ادعا کرد که ترحم بر چنین موجودى مستحب است، زیرا خداوند با صراحت تمام او را لعنت کرده است و همین دلیل محکمى است که چنین موجودى مستحق لعن است و اما آنچه در روایات آمده است، این است که از اعمال و رفتار چنین موجود شریرى باید پند گرفت([3]).
اما در مورد لعن صحابه، باید مجموعه آیات را در نظر گرفت و از آن نتیجه گیرى نمود در قرآن کریم موارد بسیارى زیادى دیده مى شود که عده اى از انسانها بخاطر کار ناشایستى که انجام داده اند، مورد لعن واقع شده اند، از جمله این افراد کسانى هستند که در ظاهر اسلام آورده اند و در باطن منافق بوده اند([4]). و همچنین کسانى که خدا و پیامبرش را آزار داده اند، در دنیا و آخرت مورد لعن خداوند واقع شده اند([5]). بنابراین هیچ ملازمه اى (عقلى یا شرعى) بین مصاحبت با پیامبر و عصمت صحابه از گناه، وجود ندارد. و نمى توان جمیع صحابه را از گناه منزه دانست([6]). و اما آیاتى مانند «رضى الله عنهم و رضوا عنه»([7])و آیه «محمد رسول الله و الذین معه...»([8]). و آیاتى از این قبیل، مقید به ایمان و عمل صالح هستند و با آیات دیگر تخصیص مى خورند([9]) علاوه بر این، تاریخ صدر اسلام گواه روشنى است که عده اى از صحابه به بهانه هاى مختلف، علیه خلیفه بر حق پیامبر (ص) حضرت على (ع) که به دستور خدا و اجماع مردم، خلیفه مسلمین بود، پرچم مخالفت برداشتند و فتنه هایى همچون جنگ جمل، نهروان و صفین را به راه انداختند و خون افراد بیگناهى را به ناحق ریخته اند([10]) و یا با ذریه پیامبر (ص) امام حسن (ع) و امام حسین (ع) جنگ کرده اند که قطعاً از مصادیق آزار خدا و رسول مى باشد و مورد لعن خداوند واقع مى شوند.
و اما در مورد یزید باید دانست که سیره و روش او و اشعارش جملگى نشان دهنده آن است که او تا پایان عمر آلوده به شراب و قمار و... بود و در سه سال خلافت او سه جنایت عمده انجام گرفت، در سال اول حادثه کربلا و در سال دوم حمله به شهر مدینه و در سال سوم حمله به شهر مکه([11])، راستى آیا این همه جنایت و خونریزى و کشتار به ادعاى توبه احتمالى قابل بخشش است؟ آیا حق الناس را با آب توبه مى توان شستشو داد؟ علاوه بر اینکه یزید جزء صحابه پیامبر هم نبوده است([12]). و اگر یزید با اینهمه جنایت جزء افرادى که خدا آنها را در دنیا و آخرت لعنت کرده است نباشد، هیچ مصداق دیگرى نمى توان براى آن سراغ گرفت.
منابع جهت مطالعه بیشتر:
1ـ سبحانى، ملل و نحل، ج1، ص195.
2ـ محمد آصف محسنى، عدالة صحابه على ضوء الکتاب و السنة و التاریخ.
3ـ تفسیر نمونه، ج22، ص119.
4ـ دوانى، على، اجتهاد در مقابل نص (المراجعات ـ سید شریف الدین).
و السلام
--------------------------------------------------------------------------------
علت سجده شيعيان بر مهر و عدم دست گذاشتن آنها بر شكم چيست؟ در حاليكه اهل سنت سجده بر مهر را بدعت شمرده و طبق سنت پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ عمل ميكنند.
جواب اجمالي:
درباره سجده نكردن بر مهر، بايد گفت از مجموع احاديث و رواياتي كه در كتب اهلسنّت آمده است، بدست ميآيد كه سجده فقط بر زمين و آنچه از آن ميرويد، به شرط اينكه خوراكي و پوشاكي نباشد جايز است و نه غير آن. و درباره دستها را بر سينه با شكم گذاشتن هم، با توجه به روايات وارده، هيچ كدام اثبات نميكنند كه اين سنّت در زمان پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ هم مرسوم بوده است، بلكه اين عمل به دستور حكام و امراء، سنّت گرديده است و بدعتي است كه اسم سنّت به خود گرفته است.
جواب تفصيلي:
اما اينكه چرا برادران اهلسنّت در هنگام سجده از مهر استفاده نميكنند؟ وقتي به منابع و كتب معتبره روايي و فقهي اهلسنّت مراجعه ميكنيم، ميبينيم در آنها سجده بر چند چيز آمده است، سجده بر سنگ، بر زمين، بر حصير، بر لباس و... و در مجموع در روايات وارده آنها مانند شيعه، سجده بر زمين و آنچه از آن ميرويد به شرط اينكه خوراكي و پوشاكي نباشد، جايز است، مگر در صورت اضطرار كه به بعضي از تصريحات فقهي آنها در اين باره اشاره ميگردد:
امام اوزاعي از فقهاي اهلسنّت در اين باره ميگويد: واجب نيست مباشره (واسطه نبودن) بين اعضاء سجده و زمين، بلكه كفايت ميكند، سجده بر پارچه عمامه و آستين و لباس و غير آن، و دليل بر اين مطلب، آن چيزي است كه انس بن مالك روايت كرده كه بخاطر شدّت گرما وقتي ظهرها پشت سر پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ نماز ميخوانديم بر لباسمان سجده ميكرديم.[1]
يا در كتاب مغني كه از كتب جامع فقهي اهلسنّت ميباشد آمده كه قاضي فتوا داد به اينكه اگر كسي سجده كند بر عمامه يا آستينش نمازش صحيح است چون يك روايت بر آن دلالت دارد. و اين فتواي مالك و ابوحنيفه و تمام كساني است كه اجازه سجده بر لباس را در سرما و گرما دادهاند.[2]
و به قول علامه اميني، روايات وارده در كتب اهلسنّت سه دسته هستند، 1. سجده بر زمين. 2. سجده بر غير زمين بخاطر وجود عذر. 3. سجده بر غير زمين بدون عذر.[3]
درباره سجده بر زمين بين تمام مسلمين اتفاق وجود دارد، كه اصل در سجده زمين و آنچه از آن ميرويد، ميباشد همانگونه كه سنّت قولي و فعلي پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ اين را تأييد ميكند، مانند آنجايي كه ميفرمايد: زمين براي من مسجد قرار داده شد.[4] و همچنين سجده بر سنگ كه حاكم در مستدرك ميگويد: ان النبي ـ صلي الله عليه و آله ـ سجد علي الحجر، پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ بر سنگ سجده ميكرد[5] و بعضي اصحاب در هنگام سجده عمامه را از جلوي پيشاني كنار ميزدند تا سجده بر زمين باشد.[6] و امثال اين موارد كه در كسب صحاح شش گانه اهلسنّت آمده است.
قسم دوّم احاديثي هست كه ميگويد: در صورت معذور بودن از سجده بر زمين، ميتوان بر غير زمين سجده كرد، بخاري در صحيح از قول انس بن مالك آورده است: ما با پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ نماز ميخوانديم به خاطر شدّت گرما بر گوشهاي از لباس خود سجده كرديم.[7] مشخص ميشود كه سجده بر لباس بعد از دستور دادن به برداشتن عمامه از جلوي پيشاني و اجازه دادن براي سجده بر حصير و خمره (حصير مخصوص نماز) ميباشد.[8]
قسم سوّم كه سجده بر غير زمين، بدون عذر باشد،عمده احاديثي كه وارد شده سجده بر انواع حصير هست كه آنها نيز از زمين ميرويند، انس بن مالك نقل ميكند كه پيامبر آمد و بر فَحْلي (حصيري كه سياه شده بود) نماز خواند و ما هم پشت سر او ايستاديم.[9] يا از ام سلمه نقل شده كه ميگويد: پيامبر بر خمره (حصير مخصوص نماز) نماز ميخواند.[10]
تا اينجا آن چه بدست آمد اين است كه سجده بر زمين، سنگ، حصير صحيح ميباشد كه اينها، مورد تأييد پيروان مذهب اهلبيت پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ نيز ميباشد. و در اين موارد بين شيعه و سنّي اختلافي وجود ندارد، امّا برادران اهلسنّت در اينجا مرتكب دو اشتباه شدند و امر بر آنها مشتبه شد: اوّل اينكه آنها فكر كردند اين چيزي كه به نام مهر است و با آب و گل آميخته شده و محل سجده شيعيان است، مسجودله (براي آن سجده ميكنند) آنان است و بخاطر همين چه نسبتهايي كه به شيعيان داده نشد، مانند كفر و شرك و نفاق و.... در حالي كه با مراجعه به كتب فقهي و اعتقادي شيعه بدست ميآيد كه آنها نيز با تبعيت از پيامبر اسلام ـ صلي الله عليه و آله ـ و خلفاء حقيقي ايشان ـ عليهم السلام ـ ، فقط بر آنچه آنها اجازه دادهاند، سجده ميكند و نه غير آن و دوّم اينكه برعكس آنچه به شيعه نسبت داده ميشود، برادران اهلسنّت هستند كه سنّت پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ در اين مورد، كه فقط سجده بر زمين و ما ينبت منها (روييدنيها) را اجازه داده بود، خارج شدند، و «سجده بر فرشهاي بافته شده از پشم، ابريشم، چرم، مشمع را جايز دانستند.»[11] و بدتر از همه اينها، آنها هستند كه فتوا ميدهند سجده بر عذره يا سه (قاذورات خشك) جايز است.[12]
ـ اما قسمت دوم شبهه كه هنگام نماز دست روي سينه گذاشتن سنت بوده است:
دستها بر روي سينه گذاشتن در اصطلاح خاص اهلسنت تكتيف و تكتّف ناميده ميشود كه در اين باره هم كتب فقهي و هم منابع حديثي آنها به اين مطلب اشاره دارند، مثلاً امام ابن ثور قائل است به قرار دادن دست راست بر دست چپ در هنگام نماز بخاطر روايت ابوحازم[13] كه روايت مربوطه را بررسي خواهيم كرد.
محمد بن صالح العثمين از مفتيان اهلسنّت در جواب اينكه تكتّف چه حكمي دارد ميگويد: دست بر سينه گذاشتن در نماز سُنّة (مستحب) است. [14]
پس اين عمل در بين اهلسنّت واجب نميباشد، بلكه امر مستحبّي بحساب ميآيد و حتّي مالكيها نه تنها آن را مستحبّ نميدانند بلكه آن را مكروه ميدانند.[15] و لذا الان مالكيها به صورت دست باز و مانند شيعيان نماز ميخوانند.
عارف بزرگ مسلمانان، محيالدين عربي در فتوحات مكيه در اين باره ميگويد: گروهي آن (تكتّف) را مكروه دانستهاند و گروهي آن را اجازه دادهاند و گروهي آن را سنّت رسولالله ميدانند و گروهي ميگويند پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ چنين كاري نكرده است.[16]
احاديثي هم كه در اينباره نقل شده به نحوي داراي اشكال بوده و ضعيف ميباشند و نميتوانند ثابت كنند اين كه عمل در زمان پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ هم به عنوان يك امر ديني و شرعي وجود داشته است، كه نمونههايي از آن بيان ميگردد: ابي حجفه نقل ميكند كه حضرت علي ـ عليه السّلام ـ فرمود: قرار دادن دستها بر روي همديگر در نماز سنّت است.[17] در حالي كه ميبنيم احمد بن حنبل (رهبر فرقه حنبليها) و بخاري در صحيح، يكي از ناقلان اين حديث به نام عبدالرحمان بن اسحاق را قبول ندارند و گفتهاند مورد اعتماد نيست.[18]
و گروهي ديگر ميگويند: دست، بسته بودن مربوط به همه نمازها نيست بلكه مخصوص نماز نحر كردن (سر بريدن) شتر است، كه ابن عباس در همين باره ميگويد: دست راست را بر دست چپ در نماز گذاشتن در هنگام نحر است، كه از آيه «فصلَّ لِرَبِّكَ و انحَر» استفاده كرده است.[19] و حتي بيهقي بسياري از اين احاديث را مورد اعتماد بحساب نياورده است و گفته اينها نميتوانند مقصود ما را اثبات كنند.[20]
و نكته مهمتر اينكه يكي از مستندات آنها حديث ابوجازم است، كه بعد از نقل حديث ميگويد: «الا اعلمه الا ان تيمّ ذلك الي النبي ـ صلي الله عليه و آله ـ» كه به گفته يكي از بزرگان، اينكه ميگويد: من نميدانم مگر اينكه اين سنّت به رسولالله ـ صلي الله عليه و آله ـ ميرسد، معلوم ميشود او خود نديده بلكه از كس ديگري شنيده كه اسم او را هم نبرده و در ادامه همين حديث آمده است «و قال اسماعيل يُنمي و لم يقل يَنمي»[21] يعني اسماعيل گفته اين سنّت به پيامبر رسيده ميشود نه اينكه ميرسد، يعني براي خود او هم ترديد وجود دارد كه آيا (اين كار) واقعاً منسوب به پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ ميباشد يا نه؟
و اگر واقعاً چنين سنّتي در زمان رسولالله مرسوم بوده، چرا ديگر مهاجران و انصار آن را نقل نكردهاند، پس از اينها كه اين احاديث (روايات ساختگي) مستقيم به پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ نسبت داده نشده، معلوم ميشود اينها سخن پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ نبوده بلكه امراء و خلفاء بودند كه به مردم دستور ميدادند در مقابل آنها دست بسته بايستند[22] (كه به مرور زمان اين روش را در نماز هم جاري كردند).
همانگونه كه ميبينيم كرماني، شارح صحيح بخاري نيز ميگويد: در اين كار (دست سينه بودن) توجّهي است، كه شخص قائم به نماز، در مقابل مالك جبّار ايستاده و نبايد شرط ادب را رها كند، بلكه به صورت تسليم و دست بسته بايستد، همانگونه كه در مقابل مسلوك ميايستد.
در اين صورت ميتوان پرسيد كه وضعكننده احكام الهي ما هستيم يا خدا، اگر او جعلكننده دستورات است كه ميبينيم در موضوع مورد بحث چنين دستوري از خدا و رسول و خلفاء پس از ايشان به ما نرسيده است، پس معلوم ميشود اين كار سنت نيست. بلكه بدعت است، (و اين عمل (تكتّف) هم اضافهاي است در دين كه قبلاً نبوده) ولي اسم سنّت بر خود گذاشته، و بدتر از آن، اينكه سنّت (نماز خواندن پيروان اهلبيت ـ عليهم السلام ـ ) بدعت بحساب ميآيد.
با توجه به مجموع ادله كه ثابت شد اين عمل نزد خود سنيها هم مستحب و نزد گروهي حتي مكروه ميباشد، و حتي ترك عمل مستحب شرعاً گناهي بحساب نميآيد، امّا شيعيان به خاطر ترك آن به بدترين سنتها متهم ميشوند.
«والسلام»
منابع
[1] . دكتر: عبدالله محمد الجبوري، خفة الامام اوزاعي، مطبعة الارشاد در بغداد.
[2] . ابومحمد عبدالله بن احمد بن قدامه، المغني به همراه شرح كبير، دارالكتاب العربي، بيروت.
[3] . علامه عبدالحسين اميني، سيرتنا و سنّتنا، ص 126.
[4] . همان به نقل از صحيح مسلم، مستدرك و سنن كبري.
[5] . همان به نقل از صحيح مسلم، مستدرك و سنن كبري.
[6] . همان به نقل از صحيح مسلم، مستدرك و سنن كبري
[7] . بخاري، صحيح، ج 1، ص 101.
[8] . آيتالله جعفر سبحاني،الاعتقاد بالكتاب و السنة، ص 82، مؤسسه امام صادق ـ عليه السّلام ـ .
[9] . بخاري، صحيح، ج 1، ص 101.
[10] . آيتالله جعفر سبحانيبه نقل از مسند احمد، ج 1، ص 269.
[11] . سلطان الواعظين شيرازي، ج 2،ص 421، نشر بقيع، چاپ 73.
[12] . امام خميني (ره)، كشف اسرار، چاپ 1363 ه ق.
[13] . حسين علي جبر، فقه الامام ابي ثور الشافعي، ص 157، دارالرساله، بيروت.
[14] . شيخ محمد بن صالح العثمين، فتاوي اركان الاسلام، دارالثريا، رياضي عربستان سعودي.
[15] . جعفر سبحاني، الاعتصام بالكتاب و السنة نشر مؤسسه امام صادق ـ عليه السّلام ـ .
[16] . محيالدين عربي، فتوحات مكيّه،ج 1، ص 439.
[17] . سنن ابي داود، ج 1، درالجبال بيروت، ص 259.
[18] . سنن كبري، بيهقي، ج 2، ص 31.
[19] . همان مدرك، ج 2، ص 30.
[20] . همان مدرك، ج 2، ص 30.
[21] . صحيح بخاري، ج 5، ص 109.
[22] . الاعتصام بالكتاب و السنة، نشر مؤسسه امام صادق ـ عليه السّلام ـ ، ص 66.
--------------------------------------------------------------------------------
بيعت علي بن الحسين (امام چهارم شيعيان) با يزيد بن معاويه و عدم مخالفت ايشان در تمامي عمرش با يزيد، نشانگر تأييد خلافت و مشروعيت حكومت يزيد بن معاويه ميباشد.
جواب اجمالي:
امام علي بن الحسين زينالعابدينu هيچ گاه با يزيد بيعت نكرد و حكومت وي را مشروع ندانست و اين مهم، از كلمات ايشان در شام و مجلس يزيد و پس از آن، به وضوح ديده ميشود. علاوه بر اين، پيامبر اكرم(ص) از عدم مشروعيت حكومت يزيدبن معاويه خبر داده بود و علماي اهل سنت نيز او را شايسته خلافت نميدانند.
جواب تفصيلي:
قيام امام حسين(ع) عليه حكومت يزيد بن معاويه، عدم مشروعيت حكومت او را به تمام جهان اسلام اعلام كرد. و بدون ترديد در رسوايي يزيد بعد از شهادت امام حسين(ع) بيشترين نقش را، امام علي بن الحسين(ع) داشتند.
بعد از عاشورا، روش مبارزه با حكومت بنياميه تغيير ميكند و امام سجاد(ع) و زينب (س) با سخنان خود و رسانيدن پيام خون شهيدان به مردم به مبارزهاي گسترده دست ميزنند. امام سجاد(ع) با وجود عشق و علاقه به شهادت، بنا به مصلحت الهي روز عاشورا از شهادت محفوظ ماندند، ولي رسالت بزرگتري را انجام دادند و آن رسانيدن پيام شهدا و بيان حقايق عاشورا بود.
از طرف ديگر امام سجاد(ع) در صحيفه سجاديه اينگونه ميفرمايد:
«بار خدايا مرا به جهاد با دشمنانت در راه خودت، با سرپرستي وليّات ياري بفرما، كه با كمكش در زمرة سعادت يافتهگان از دوستانت در آييم و در زمره كساني كه با شمشير دشمنانت شهادت يافتهاند قرار گيريم.»[1]
و در جايي ديگر ميفرمايند كه: «القتل لَنا عادة و كرامتنا الشهادة» «كشته شدن عادت ما و شهادت باعث كرامت ما ميباشد»[2]
دعاهاي امام سجاد (ع) و گريههاي او بر شهداء كربلاء از هر شمشيري برندهتر بود و جهان اسلام را تحت تأثير قرار ميداد، چنان كه اين عمل و بيان فاجعه عاشورا باعث شد كه علماء تشيع و اهل سنت حكومت يزيد را غير مشروع بدانند و لعن بر او را جايز بشمارند. حكومتي كه مشروعيت او از زمان پيامبر(ص) و زبان او زير سئوال رفته بود.
نبي اكرم(ص) فرمودند كه: «اول من يبدل سنتي رجل من بنياميه يقال له يزيد» اول كسي كه سنت مرا تبديل ميكند و تغيير ميدهد مردي از بنياميه بنام يزيد ميباشد.[3]
و در صحيح بخاري يزيد را باعث هلاكت امت ميداند.[4]
ابن خلدون ميگويد: «اجماع مسلمانان حكم به فسق يزيد كردهاند و با وجود اين اجماع يزيد صلاحيت رهبري جهان اسلام را ندارد...»[5]
تفتازاني نيز چنين بيان ميكند: «رضايت يزيد بر قتل امام حسين و امر او به اين قتل و اهانت يزيد به اهلبيت(ع) بين مسلمين متواتر است پس يزيد براي ما شأني ندارد بلكه ايمان او نيز صحيح نميباشد. و سپس ميگويد «لعنة الله عليه و علي انصاره و اعوانه»[6]
علاوه بر اينها علماء ديگر اهل سنت از جمله: ابن حزم[7]، شوكاني[8]، جاحظ[9]، ابن عماد[10]، محمد عبده[11]، ابن تفربردي حنفي[12]، و... حكم به كفر و جواز لعن بر يزيد دادهاند.
و فرزند ابن جوزي نقل ميكند كه: از ابن جوزي درباره لعن يزيد سئوال شد. وي گفت: احمد اجازه لعن او را داده است.[13]
با اين اشارات مذكور، چگونه ميتوان ادعا كرد علي ابن الحسين امام سجاد (عليه السلام) كه همواره به دنبال رسوايي و بيان عدم مشروعيت حكومت يزيد بوده و تصريح به آن داشته، با حكومت يزيد موافق باشد؟!
«والسّلام»
منابع
[1] - صحيفه مباركه سجاديه، دعاي اول، ص29 (بند 30).
[2] - بحارالانوار، علامه مجلسي، جلد 45، ص 188.
[3] - الصواعق المحرقه، ص 132.
[4] - فتح الباري، ابن حجر، جلد13، ص 7.
[5] - المقدمه، ابن خلدون، ص 254-255 (عند ذكر ولايه العهد).
[6] - شرح العقائد النسفيه، ص 181،طبع الاستانه، سنه 1313.
[7] - المحلي، ابن حزم، جلد 11، ص 98.
[8] - نيل الاوكار، جلد7، ص 147.
[9] - رسائل الجاخط، ص 298، الرسالة الحادية عشرة في بنياميه.
[10] - شذرات الذهب، ابن عماد، جلد3، ص 179 (سنته 504هـ).
[11] - تفسير المنار، جلد1، ص 367 (سوره مائده آيه 37) و جلد 12، ص 183و185.
[12] - النجوم الزاهرة، جلد1، ص 163.
[13] - مراة الزمان، جل8، ص 496، سال 597هـ، حيدر آباد.
--------------------------------------------------------------------------------
اگر كفر معاويه بخاطر قتال با علي ابن ابيطالب (ع) ثابت شود، پس چرا حسن ابن علي(دومين امام شيعيان) با وي صلح نمود؟
جواب اجمالي: كفر معاويه فقط به خاطر قتال و جنگ با امام علي (ع) ثابت نميشود، بلكه با دلائل ديگري هم ثابت مي شود؛ از جمله: اولاً او از شجرة ملعونة بني اميّه است و مطابق آية قرآن و حديث پيامبر مستوجب لعن و كفر است. ثانياً: معاويه دست خود را به خون امام حسن (ع) و حجر بن عدي و ياران او و ديگران آلوده كرده است كه اين مخالف نص قرآن است پس او كافر است و غضب و عذاب الهي شامل حال اوست. ثالثاً: بنابر روايت اهل سنت پيامبر اكرم(ص) دستور بر قتل او صادر كرده پس او نميتواند مؤمن بوده باشد و كافر است. رابعاً: او سبّ بر امام علي (ع) ميكرد كه با توجه به روايت پيامبر (ص) در مورد سبّ كننده بر علي (ع) او قطعاً كافر و معلون است.
جواب تفصيلي:
در پاسخ به اين شبهه بايد گفت كه، كفر معاويه نه تنها به خاطر قتال با امير المؤمنين امام علي (ع) ثابت ميشود، بلكه به دلائل مختلف ديگر نيز ثابت شده و از مسلّمات است (و فقط عوام اهل سنّت او را مسلمان و كاتب وحي و صحابي پيامبر (ص) و خال المؤمنين ميخوانند) كه در ذيل به بعضي از آن دلائل اشاره ميشود. اولاً، خداوند در قرآن ميفرمايد: «و ما جعلنا الرؤيا التي أرَيْناك الا فتنةً للناس و الشجرة الملعونة في القرآن و نُخوِّفُهم فما يزيدهم الاّ طغياناً كبيرا»[1] يعني: «و ما آن رويايي كه به تو نشان داديم فقط براي آزمايش مردم بود، همچنين شجرة ملعونه (= درخت نفرين شده) را كه در قرآن ذكر كردهايم، ما آنها را بيم داده و (انذار) ميكنيم، اما جز طغيان عظيم چيزي برآنها نميافزايد.» در مورد تفسير اين آيه مفسرين از جمله فخر رازي و سيوطي در ذيل اين آيه آوردهاند كه، «رأي رسول الله (ص) بني اميّه ينزون علي منبره نزو القرد فساءه ذلك»[2] يعني: «پيامبر (ص) در عالم رؤيا ديد كه بنياميّه مانند بوزينگان بر منبر آن حضرت بالا و پايين ميروند، در اين هنگام جبرئيل آية مذكور را بر پيامبر (ص) نازل فرموده است.» پس وقتي خداوند متعال نژاد بيناميه را كه در رأس آنها ابوسفيان و معاويه بودند، شجرة ملعونه خطاب ميكند و قطعاً معاويه كه اصليترين شاخه اين درخت ميباشد، ملعون بوده و مورد لعن الهي واقع ميشود، چگونه ميتواند مورد كفرو شرك به خداوند قرار نگيرد.
ثانياً: چگونه است اين كلام خداوند راجع به معاويه كه ميفرمايد: «و مَنْ يقتل مُومناً متعمداً فجزائُهُ جهنّم خالداً فيها و غضب الله عليه و لعنه و اَعَدَّ له عذاباً عَظيماً.»[3] يعني: «هر كس فرد با ايماني را از عمد به قتل برساند، مجازات او دوزخ است،در حالي كه جاودانه در آن ميماند، و خداوند بر او غضب ميكند و او را از رحمتش دور ميسازد و عذاب عظيمي براي او آماده ساخته است. در حالي كه معاويه خود را خليفة مسلمين ميدانست با رشوه دادن به جعده (همسر امام حسن (ع)) سبط اكبررسول خدا (ص) را به قتل رسانيد، چرا كه او سمّي را براي جعده فرستاد كه اگر حسن بن علي (ع) را به قتل برساني، يكصد هزار درهم به تو مي دهم و همسر فرزند خود،يزيد مي نمايم؛ اما وقتي جعده دست خود را به خون آن حضرت آلوده كرد و سمّ را به ايشان خورانيد، معاويه يكصد هزار درهم را به او داد، ولي او را به ازدواج پسرش يزيد درنياورد.[4] آيا به شهادت رسانيدن امام حسن (ع) كه پيامبر (ص) دربارة او و برادرش امام حسين (ع) فرمود: «ان الحسن و الحسين سيداشباب اهل الجنة»[5] موجب كفر نميشود؟ آيا پيامبر (ص) در حديثي نفرمود: «اِنَّ الله حَرَّم الجنة من ظلم اهل بيني او قاتلهم او أغار عليهم اَوْ سَبَّهم»[6] و « حرمت الجنة علي من ظلم اهل بيتي و آذاني في عترتي»[7]يعني: «همانا خداوند حرام كرد بهشت را بر كسي كه ظلم روا دارد نسبت به اهل بيت من يا آنها را به قتل برساند يا آنها را غارت كند يا دشنام بدهد.» و «بهشت حرام شده است بر كسي كه بر اهل بيتم ظلم روا دارد و مرا به واسطة اذيت رسانيدن به عترتم، اذيت نمايد.» آيا حجر بن عدي و هفت نفر از ياران و اصحاب او كه به امر معاويه به قتل رسيدند موجب كفر و لعن معاويه نميشود؟[8]
ثالثاً روايتي كه در كتب اهل سنّت آمده است كه پيامبر اكرم (ص) فرمود: «اذا رأيتم معاويه علي منبري فاقتلوه.»[9] يعني: «هنگامي كه ديديد معاويه بر منبر من نشسته است پس او را بكُشيد.» اگر منظور از منبر در اين روايت مطلق منبر باشد يعني هر منبري كه معاويه برآن بالا برود و دعواي اسلام كند و بر آن منبر خطبه بخواند، آن منبر از براي رسول خدا (ص) محسوب ميشود و منبر پيامبر (ص) و اسلام است. اما اگر منظور از منبر دراين روايت خاص منبر رسول خدا باشد (همان چوبها)، ابن سعد در طبقات روايتي را نقل ميكند كه معاويه به مدينه آمده و بر منبر رسول خدا (ص) بالا رفته است و بر آن قسم ياد كرد كه ابن عمر را خواهم كشت.[10] پس در هر دو صورت معاويه واجب القتل بود، در حالي كه مسلمين در اين موضوع مسامحه كردند و كسي را كه پيامبر (ص) دستور قتلش را صادر كند،مرتد است و كافر و موجب لعن او ميشود.
رابعاً: از جمله دلائل واضحه بر كفر معاويه، سبّ و دشنام دادن بر اميرالمؤمنين علي (ع) بود، كه معاويه بر مردم امر نموده بود، در قنوت نماز، نماز جمعه، منبرها و مجالس، علي بن ابيطالب (ع) را سبّ نمايند، و قطعاً آن كسي كه، امام الموحدين، اخوالرسول، زوج البتول، اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب را در حيات و ممات آن بزرگوار سبّ نمايد، يا به آن امر كند، ملعون و كافر است، زيرا پيامبر (ص) فرمود: «مَن سَبَّ عَليّاً فقد سَبَّن» «و من سبّني الله فَقَد سبَّ.»[11] يعني: «هر كس سب و دشنام دهد علي (ع) را پس به تحقيق مرا دشنام داده است و هر كس مرا دشنام دهد همانا خداوند را دشنام داده است.» و باز پيامبر (ص) در خصوص علي بن ابيطالب (ع) ميفرمايد: يا علي انت سيّد في الدنيا و سيد في الاخرة، حبيبك حبيبي، و حبيبي حبيب الله و عدوّك عدوّي و عدوّي عدوّالله والويل لمن ابغضك بعدي.»[12] يعني: «اي علي تو آقا هستي در دنيا و آخرت، دوستدار تو، دوست من است و دوستدار من دوست خداست و دشمن تو، دشمن من است و دشمن من، دشمن خداست و واي بر كسي كه بغض تو را بعد از من داشته باشد.» و يا روايت ديگر كه پيامبر (ع) فرمود: «مَن احبني فليحب عليّاً و من أبغض عليّاً فقد أبغضني، و من أبغضني فقد أبغض الله عزّوجل و من أبغض الله ادخله النار.»[13] يعني: «كسي كه دوست بدارد مرا، بايد دوست بدارد علي را و كسي كه نسبت به علي بغض روا دارد مرا مورد بغض قرار داده و كسي كه بغض مرا داشته باشد خدا را مورد بغض قرار داده كه نتيجه اش آتش جهنّم است.» و يا در روايت ديگر كه پيامبر (ص) فرمود: «لا يبغض عليّاً مؤمن، و لا يحبّه منافق»[14] يعني: «مؤمن بغض علي (ع) را ندارد و منافق هم او را دوست نميدارد.» و مثل اين روايات و مضامين بسيار است كه قطعاً كفر معاويه را اثبات ميكند.
براي اطلاع بيشتر به كتاب «النصايح الكافيه لمن يتولي معاويه» نوشته سيد ابي عقيل حضرمي رجوع شود.
والسلام
[1]- سورة اسراء آية 60.
[2]- فخر رازي، تفسير كبير، مكتب الاعلام الاسلامي، 1413 هـ، ج 20، ص52 و سيوطي، جلال الدين، الدر المنثور، در ذيل آيه 60 سوره اسراء.
[3]- سورة نساء، آية 93.
[4]- ابن حجر هيثمي، صواعق المحرقه، مطبعة ميمينيه مصر، 83 و ابي نعيم، حلية الاولياء مطبعة سعادت مصر، ج 2، ص38.
[5]- صحيح ترمذي، مطبعه بولاق، ج 2، ص302، و مستدرك الصحيحين، مطبعة دايرهَ المعارف حيدرآباد، ج 3، ص167.
[6]- محب طبري،ذخائر العقبي، مكتبه قدسي، ص20.
[7]- شيخ شبلنجي، نور الابصار، مطبعه ميمنيّه مصر، ص100.
[8]- ابن اثير، الكامل في التاريخ، دار بيروت و دار صادر، ج 3، ص484، تا ص486.
[9]- المناوي، كنوز الحقائق، مطبعه اسلامبول، ص9 و ابن حجر عسقلاني، تهذيب التهذيب، ط: دايره المعارف حيدرآباد ج8، ص74 و ج 5 ص110 و ذهبي، ميزان الاعتدال، ط: سعادت مصر، ج 2، ص7، 129.
[10]- ابن سعد كاتب واقدي، طبقات الكبري، مطبعة بريل، ج 4،قسم اول، ص136.
[11]- مستدرك الصحيحين، همان، ج 1، ص121 و مسند احمد بن حنبل، ط: ميمنية مصر، ج 6، ص323، و نسائي، خصائص اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب مطبعة التقدم العلميه مصر، ص24 و محب طبري،ذخائر العقبي، مكتبه قدسي، ص66 و محب طبري، الرياض النضره، مطبة اتحاد مصر، ج 2، ص167.
[12]- مستدرك الصحيحين، همان ج 3، ص127 و خطيب بغدادي، تاريخ بغداد، مطبعة سعادت، ج 4، ص40 و محب طبري: الرياض النضره، همان، ج 2، ص166، 167.
[13]- تاريخ بغداد، همان ج 13، ص32.
[14]- متقي هندي، كنزالعمّال، مطبعة دايرةالمعارف، حيدر آباد دكن، ج 6، ص 158.
--------------------------------------------------------------------------------
يزيد شارب الخمر و تارك الصلوهَ و فاسق نبود، بلكه شخصي بود ملازم با سنّت ومواظب بر نماز و اعمال خير و معاويه، يزيد را بر مردم تحميل نكرد بلكه فقط در ولايت عهدي او كوشيد و مردم (غير از حسين ابن علي و عبدالله بن زبير) خودشان با او بيعت نمودند؟
جواب اجمالي:
در پاسخ بخش اول اين شبهه بايد گفت كه در مورد شارب الخمر و تارك الصلوهَ بودن يزيد، شيعه و سنّي هم عقيدهاند و در كتاب هاي معتبرشان اين مطلب را ذكر كرده اند و حتي اكثر علماء اهل سنّت، حتي امام احمد ابن حنبل امام حنابله، تجويز لعن بر او نمودهاند مخصوصاً عبدالرحمن ابوالفرج ابن جوزي كتاب مستقلي در اين باب نوشته است.
اما بخش دوم شبهه: در كتاب هاي شيعه و سني آمده كه معاويه مخالفان بيعت با يزيد را سخت تهديد نمود و با انواع نيرنگ ها وليعهدي يزيد را تثبيت نموده و بر مردم تحميل كرد و در اين راه افرادي را به طور مرموز و نقشة شيطاني كشت، از جمله امام حسن مجتبي ـ عليه السلام ـ را مسموم و به شهادت رساند و عايشه همسر پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ را كه با بيعت يزيد مخالف بود با نيرنگ و نقشه كشت و به چاه انداخت و وانمود كرد كه او خودش به چاه افتاده است.
جواب تفصيلي:
اين شبهه شامل دو بخش است كه به هر كدام جداگانه پاسخ مي دهيم. اما پاسخ بخش اول: شُرب خمر كردن يزيد و تارك الصلوهَ و فاسق بودنش مطلبي نيست كه تاريخ نويسان و علماء و بزرگان اعم از شيعه و سني آن را كتمان كرده باشند و اقرار و اعتراف به آن نكرده باشند فاسق بودن و شارب الخمر بودن و تارك الصلوهَ بودن يزيد اظهر من الشمس و از اوضح واضحات است و اين ها چيزي است كه يزيد خود اعتراف و اقرار به آن دارد چه رسد به كسان ديگر كه بيان كنندة آن هستند يزيد؛ جواني بود عياش آلودة به گناه و شراب خواري كه علناً دستورات اسلام را زير پاي مي گذاشت رقص، اشتغال به لهو و لعب، شراب خواري، سگ بازي كه از عادات مسيحيان بود، در زندگي يزيد رسوخ كرده و بدون هيچ ترسي مرتكب اين كارهاي خلاف اسلامي مي شد. يزيد صاحب طرب، بازها، سگ هاي شكاري، بوزينه ها و مجالس شراب بود و او فردي فاسق بود و سيرت فرعوني گرفت، حتي از فرعون هم ظالمتر بود او گناهان فراواني دارد كه بايد از آمرزش آن مأيوس بودن[1] او بعد از شهادت امام حسين ـ عليه السلام ـ روزي سر سفره شراب نشست و در حالي كه ابن زياد در طرف راست او نشسته بود، به ساقي گفت:
اسقني شربهَ تُرَوّي مُشاشتي ثم مِلْ فَاسِقَ مِثلَها ابن زياد
صاحب السرِّ والأمانهِ عندي وَلَشَديد مغنمي و جهادي
قاتلُ الخارجي اعني حُسيناً ومُبيد الأعداء والحُسادِ
يعني: اي ساقي به من شرابي بنوشان كه قلب مرا سيراب گرداند، سپس جام پركن و مانند همان شرابي به پسر زياد بده همان كس كه رازدار و امين من است، آن كس كه كار خلافت و غنيمت من با دست او محكم گرديد اين پسر زياد، كشندة حسين ـ آن مردِ خارجي است و كسي است كه وحشت در دل دشمنان و حسد ورزان من انداخت آنگاه به داستان بوزينه يزيد به نام «ابوقيس» پرداخته، مي گويد: درمجالس شراب و لهو حاضرش مي ساخت و برايش متكا ميگذاشت و او را بر الاغ وحشي سوار مي كرد. وي اضافه مي كند در دوران يزيد مردم به طور رسمي شراب مي خوردند، و لهو و لعب در مكه و مدينه هم شيوع پيدا كرده بود.
يزيد در جمع رفقا و هم پياله هايش مي سرايد:
1 – معشر الندمان قوموا واسمعوا صوت الاغاني
2 – واشربوا كأس مُدام واتَركوا ذكر المعاني
3 – اَشْغَلَتني نغمهَ العيدان عن صوت الاذان
4 – و تعوضت عن الحوُرِ خموراً من الدنّان[2]
يعني: 1 – اي دوستان برخيزيد و صداي موسيقي را بشنويد.
2 – و جام هاي شراب را تهي كنيد و مسايل معنوي را واگذاريد.
3 – نغمه هاي تار، مرا از شنيدن اذان بازداشته است.
5 – من (مستي) شراب را با (سر خوشي و همنشيني) حوريان بهشت تعويض كردم.
چنان كه ملاحظه مي فرماييد علاوه بر اين كه اقرار به شراب خواري خويش دارد اقرار به كفر خود هم دارد و با صراحت اظهار كفر مي كند. وقتي سر مبارك سيد الشهداء ـ عليه السلام ـ را جلوي او گذاردند، با چوب خيزران به آن سر مبارك مي زد و اشعاري را مي خواند كه چند بيت است جهت اختصار دو بيت آخرش را به عنوان شاهد مثال مي آوريم:
1 – لَعِبَتْ هاشمُ بالمُلك فلا خَبَرٌجاءَ وَلا وَحيٌ نَزَلْ
2 – لستُ مِنْ خِندَف اِنْ لم انتقم مِنْ بني احمَدَ ما كانَ فَعَل[3]
1 – يعني: بني هاشم (محمد) با ملك و حكومت بازي كرد، نه وحي بر او نازل شده بود و نه از آسمان خبري به او رسيد. 2 – من از قبيلة خود نيستم اگر از فرزندان احمد انتقام نگيرم، آن چه كه او در بارة پدران من انجام داد. چنان كه ميبينيد يزيد به صراحت اعلان كفر مي كند و منكر رسالت پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ و وحي الهي ميشود. تفتازاني، ضمن اشاره به جنايات يزيد ميگويد: يزيد براي ما شأني ندارد بلكه ايمان او نيز صحيح نميباشد بعد ميگويد «لعنة الله عليه و علي انصاره و اعوانه»[4]
عموم مورخين مخصوصاً سبط ابن جوزي ( كه از علماء معروف اهل سنت است) در ص 63 تذكره مي نويسد: جماعتي از اهل مدينه در سال 62 هجري به شام رفتند، وقتي از فجايع اعمال و كفريات يزيد باخبر شدند برگشتند به مدينه و بيعت با او را شكستند و علناً او را لعن مي نمودند و عامل او عثمان بن محمد بن ابي سفيان را بيرون نمودند، عبدالله بن حنظله گفت اي مردم ما از شام بيرون نيامده و خروج بر يزيد ننموديم مگر آن كه ديديم: هو رجل لا دين له ينكح الامهات والبنات و الاخوات و يشرب الخمر و يدم الصلوهَ ويقتل الأولاد النبيين يعني او مرد بي ديني است كه نزديكي ( عمل زنا) مي نمايد با مادرها و دختر و خواهرها و شراب مي خورد و نماز نمي خواند و اولاد پيغمبران را مي كشد. بالاترين شاهد بر شراب خواري و فاسق بودن يزيد سخنان امام حسين ـ عليه السلام ـ در مجلس وليد بن عتبه ( فرماندار استاندار مدينه از طرف معاويه و يزيد) است كه حضرت خطاب به وليد بن عتبه مي فرمايد: و يزيد رجل شارب الخمر و قاتل النفس المحَّرمه مُعلنُ بالفسق.[5]
يزيد مردي است شراب خوار و كشندة افراد بي گناه (و پاك) و مردي است كه علناً فسق و فجور و فساد ميكند. علاوه بر اينها علماي بزرگ اهل سنت از جمله ابن حزم، شوكاني، جاحظ، محمد عبده و... حكم به كفر و جواز لعن يزيد را دادهاند.[6]
اما پاسخ بخش دوم سؤال شما كه معاويه يزيدرا بر مردم تحميل نكرد فقط در ولايت عهدي او كوشيد و مردم (غير از حسين ابن علي و عبدالله بن زبير) خودشان با او بيعت نمودند.
يكي از كارهاي زشت معاويه اين بود كه در زمانش، از مردم براي يزيد بيعت گرفت و براي اولين بار بدعت «ولي عهدي» را به داخل اسلام آورد و براي اين كار مسافرتي به حجاز كرد و مخالفان راسخت تهديد نمود و با انواع نيرنگ ها ، ولي عهدي يزيد را در ظاهر تثبيت كرد. حتي بعضي ها مي نويسند: يكي از مخالفان عايشه بود. معاويه با نقشة شيطاني عجيبي اواخر شب، عايشه را به چاه انداخت و او را كشت ولي وانمود كرد كه او خودش به چاه افتاده است.[7]
شيخ صدوق (ره) در كتاب امالي از حضرت امام زين العابدين ـ عليه السلام ـ روايت مي كند كه فرمود: هنگامي كه اجل معاويه فرا رسيد يزيد را خواست و در مقابل خود نشانيد و به او گفت: اي پسرك من! من گردن گردنكشان را براي تو ذليل كرده ام، شهرها را براي تو مطيع نموده ام ( و در جاي ديگر آمده كه گفت: من همة رجال و بزرگسالان و شخصيت ها را رام كردم و از آن ها براي خلافت تو امضاء گرفته و سلطنت را در اختيار تو قرار دادم) فقط من از سه نفر در بارة تو بيم دارم كه مي ترسم با كمال قدرت با تو مخالفت نمايند، آنان عبارتند از: عبدالله بن عمر بن خطاب و عبدالله بن زبير و حسين بن علي. [8]
شهيد مطهري (ره) در كتاب حماسة حسيني جلد دوم ص 16 تا 18 مي نويسد: يكي از شرايطي كه امام حسن ـ عليه السلام ـ در آن صلح نامه گنجاند ولي معاويه صريحاً به آن عمل نكرد ( مانند همة شرايط ديگر) بلكه امام حسن ـ عليه السلام ـ را مخصوصاً با مسموميّت كشت و از بين برد كه ديگر موضوعي براي اين ادعا باقي نماند و به اصطلاح مدعي در كار نباشد، همين بود كه معاويه حق ندارد تصميمي براي مسلمين بعد از خودش بگيرد، خودش هر مصيبتي براي دنياي اسلام هست، باشد، بعد ديگر اختيار با مسلمين باشد و به هر حال اختيار با معاويه نباشد. اما تصميم معاويه از همان روزهاي اول اين بود كه نگذارد خلافت از خاندانش خارج شود و به قول مورخين، كاري كند كه خلافت را به شكل سلطنت درآورد.
«والسلام»
[1] . مسعودي، مروج الذهب، دارالاندلس، بيروت، ج 3، ص 68، طبري، ابن جرير، ج 5، ص 279.
[2] - سبط ابن الجوزي، تذكرهَ الخواص، ص 261.
[3] - تذكرهَ الخواص، ص 235 و البلاء والتاريخ، ج 6، ص 12. اخطب خوارزمي، مقتل الحسين، ج 2، ص 183.
[4] - تفتازاني، شرح العقائد النفسيه، چاپ آستانه، ص 181.
[5] - مقتل الحسين خوارزمي ، ج 1، ص 184.
[6] - المحلي، ابن حزم، ج 11، ص 98، نيل الاوكار، ج 7، ص 147، رسائل الجاحظ، ص 298، ابن عماد، شذرات الذهب، ج 3، ص 179، تفسير المنار، ج 1، ص 367.
[7] - كامل بهايي، باب 27، فصل 16، ص 456.
[8] - بحارالانوار، ج 44، ص 311.
--------------------------------------------------------------------------------
مگر آيات شريفه قرآن و روايات، همواره توصيه به صبر در برابر مصائب نميكنند! پس اينگونه اظهار حزن و عزاداري و جزع و گرية شيعيان براي حسين بن علي چه معنايي دارد؟
جواب اجمالي:
در اينكه آيات و روايات معصومين ـ عليهم السّلام ـ به صبر و استقامت توصيه كردهاند، هيچ جاي ترديد نيست مراد از آن توصيهها اين است كه در عزاداريها جزع و فزع و اظهار نارضايتي نسبت به قضا و قدر الهي، و گفتن سخنان بيهوده و باطل در هنگام مصيبت صورت نگيرد، در حالي كه هيچ يك از مصاديق عزاداري (گريه، تسليت گقتن، گرامي داشت خاطرات شهدا و ...) كه شيعيان دارند، چنان حالتي نداشته و منافاتي با سفارشات صبر ندارد.
جواب تفصيلي:
مقدّمه: انسان موجودي است داراي عواطف و احساسات كه در حوادث و پيشآمدهاي ناگوار و جانسوز، تحت تأثير قرار گرفته و اندوهناك ميشود و گاهي جزع و فزع و بيتابي و اظهار نارضايتي ميكند، و حتي گاهي ممكن است قلب او كه مركز احساسات و عواطف اوست ايستاده و جان ببازد «ان الانسان خلق هلوعاً اذا مسه الشر جزوعاً و اذا مسه الخير منوعاً»[1] در اين راستا تنها نيروي ايمان است كه از ناراحتيها و اضطرابات انسان جلوگيري نموده و به او اميد و آرامش ميبخشد،[2] از اين رو دستورات اسلام در راستاي تقويت ايمان و نيروي عقيده دور ميزند، و راه مبارزه با پيشآمدهاي ناگوار را نشان داده با زبانهاي مختلف به صبر و شكيبايي در برابر ناملايمات فرا ميخواند «والعصر ان الانسان لفي خسر الا الذين امنوا و عملوا الصالحات و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر»[3] با بينش، امتحان و آزمايش زندگي و ناملايمات آن را جهت داده و به صابران رحمت و مغفرت و صلوات الهي را بشارت و نويد ميدهد «و بشر الصابرين الذين اذا اصابتهم مصيبة قالو انالله وانّا اليه راجعون اولئك عليهم صلوات ٌمن ربّهم و رحمةٌ و اولئكَ هُمُ المهُتدون»[4] و تنها صابران را هدايت يافته ميداند.
صبر از مقامات عالي است كه در تمام ميدانهاي زندگي فردي و اجتماعي، جشن و عزا، جنگ و صلح و ... كاربرد دارد، لذاست كه براي آن اجري بيپايان و مزد بيحساب قرار داده است «انما يوفي الصابرون اجرهم بغير حساب»[5] و ائمه شيعه نيز بارها مردم و شيعيان را به صبر و شكيبايي توصيه و سفارش نمودهاند، از جمله امام صادق ـ عليهالسّلام ـ كه خود از گريه كنندگان براي عزاي جدش حسين ابن علي ـ عليهالسّلام ـ بود، و از مصاديق اكمل صابران است، به يكي از يارانش ميفرمايد: «اما انّك ان تصبر توجر»[6] بدان كه با صبر و مقاومت پاداش ميبري. حال بايد ديد اين توصيهها و سفارشها به صبر و بردباري با عزاداري شيعيان براي ائمه اطهار، مخصوصاً حسين ابي علي منافات دارد يا خير؟
اولاً بايد گفت: صبري كه در آيات و روايات به آن توصيه شده است اختصاص به صبر بر مصائب ندارد، بلكه صبر در تمام ميدانهاي زندگي مطرح است و شاخصترين موارد آن، در روايات ذيل آمده است.
پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ فرمود: «الصبر ثلاثه صبر عند المصيبة و صبر علي الطاعتة و صبر عن المعصية» صبر بر سه گونه است، 1. صبر در مصائب؛ 2. صبر بر بندگي (و طاعت خداوند) 3. صبر در برابر مصيبت (در مقابل شهوات و تمايلات نفساني و پرهيز از گناه)؛ در نتيجه اين آيات فقط در مقابل بيصبري در مصائب قرار ندارد.
ثانياً: بايد ديد مراد از صبر در اين آيات و روايات چيست؟ و مصداق بيصبري كدام است؟ با نگاهي گذرا به آيات مذكور و آيات ديگر، اين نكته به خوبي به دست ميآيد، كه مراد از بيصبري گريه و اشك و عزاداري نيست، بلكه مراد جزع و فزع و اظهار سخنان بيهوده و باطل در هنگام مصيبت، و اظهار نارضايتي نسبت به قضا و قدر الهي است، چنانكه پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ در مصيبت فرزندش ابراهيم، در حالي كه اشكش جاري بود فرمود: «و انّا بك لمحزونون، تبكي العين و يدمع القلب و لا نقول، يسخط الرب عزّوجل»،[7] فرزندم، براي تو غمناك هستيم، چشم ميگريد و دل ميسوزد اماّ چيزي كه موجب نارضايتي خداوند گردد بر زبان نميآوريم. در روايات ديگر چنين آمده است «يحزن القلب ، و تدمع العين، ولانقول ما يسخط الرب و انّا علي ابراهيم لممحزونون»[8] بعد از دفن ابراهيم در قبرستان بقيع، براي آن كودك آنقدر گريه كرد كه اشك از محاسنش جاري گرديد به آن حضرت اعتراض كردند، اي رسول خدا تو ديگران را از گريه منع ميكردي اكنون خود گريه ميكني؟ آن حضرت فرمود: «لا ليس هذا بكاء غضب انما هذا رحمة و من لايرحم لايرحم» اين گريه خشم و نارضايتي نيست بلكه گرية رحمت و رأفت است، و هر كس رحم نكند، مورد رحمت واقع نميشود. معلوم ميشود آن عزاداري و گريهاي مخالف صبر است كه از روي غضبناكي بر قضاي الهي و نارضايتي باشد نه گرية سوز و عاطفي كه خود رحمت است و نشانة عاطفه و دلرحمي انسان ميباشد.
در نتيجه اشك و گريه براي عزيز يا عزيزان هرگز مصداق بيصبري نيست چرا كه اسلام هميشه واقعيتها را در نظر داشته و احساسات و عواطف انسانها را ميداند، مگر ميشود انسان در مرگ فرزند و پدر... خويش اشك نريزد؟ مگر از پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ صبورتر ميتوان يافت؟ با اين حال در مرگ فرزندش اشك ميريزد، قلبش ناراحت است، ولي فروغ و بيتابي و نارضايتي نميكند. پس اوّلين مصداق عزاداري شيعيان يعني گريه كردن و اشك ريختن و عزاي عزيز مصطفي، حسين بن علي، كه قطعاً در درجه و رتبة بالاتر از ابراهيم قرار دارد، و همچنين مظلوميت امام حسن مجتبي، كه «سيدان اهل بهشت ميباشند»[9] نه تنها بيصبري نيست بلكه هماهنگي با سيره و روش پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ نيز ميباشد، و خود فرمود: «ميت لابواكي عليه لا اغزاز له»[10] ميتي كه گريه كنندگان ندارد از عزت و احترام هم برخوردار نيست.
2. دوّمين مصداق عزاداري برگزاري جلسات عزاداري، براي دلداري و تسليت دادن به مصيبت زدگان و توصيه آنان به صبر است، اين نحوه عزاداري كه در بين عموم مسلمانان رايج است، در راستاي تقويت اراده و ايمان و احترام به احساسات و عواطف بازماندگان قرار دارد و اسلام هم سفارش فرموده است كه پس از مرگ مسلماني، ساير مسلمانان جمع شده و به بازماندگان تسلّي و تعزيت دهند و در آن مجالس براي از دسترفتگان از درگاه خداوند متعال درخواست آمرزش نموده و قرآن تلاوت كنند و بازماندگان را به صبر و استقامت توصيه نمايند در اين باره روايات فراواني نقل شده است.[11]
از جمله امام صادق ـ عليهالسّلام ـ به نقل از پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ ميفرمايد: «من عزّي مصاباً كان له مثل جره من غير ان ينتقص من اخر المصاب شيئ» كسي كه مصيبت ديدهاي را تعزيب دهد از پاداشي به مانند پاداش او برخوردار خواهد شد، بدون اينكه از پاداش مصيبت ديده كم شود. روشن است كه با اين توصيهها، اين مقداق هم هيچ تنافي با صبر و بردباري ندارد.
3. بزرگداشت ياد و خاطرة از دست رفتگان مصداق ديگري است براي عزاداري؛ اين عزاداريها در راستاي بزرگداشت خاطرة شهيدان، علما و انديشمندان كه با فكر و انديشه و با نثار جان خود جامعه اسلام را حيات بخشيدند برگزار ميشود، اين عزاداري، افزون بر آثار و ثواب تسلّي و دلداري بازماندگان، ثواب احترام به علم و عالم و شهيد را دربر دارد و نشان ميدهد كه آنچنان كه آنان در پيشگاه خداوند متعال ارزش دارند و از حيات و زندگي خاصي برخوردارند نزد مسلمانان نيز از احترام ويژه برخوردار ميباشند «ولا تحبسن الذين قتلوا في سبيل الله امواتاً بل احياء عند ربّهم يرزقون».[12]
4. نحوة ديگري از عزاداري وجود دارد كه داراي مرتبة بالاتري است، اين عزاداري ويژة انسانهاي بزرگ، يعني پيامبران و اوصياي آنها، بويژه پيامبر اسلام و اهل بيت آن حضرت است.
عزاداري در هنگام رحلت و شهادت و شادي در هنگام تولّد آنان از ويژگيهايي است كه در پرتو آن درسهاي سازنده تربيتي و اخلاقي آموخته ميشود. امام علي ـ عليهالسّلام ـ فرمود: خداوند متعال براي ما پيرواني برگزيد كه ما را ياري ميكنند «يفرحون لفرحنا و يحزنون لحزننا»[13] براي شادي ما شاد و براي غم ما اندوهناك ميشوند. در فرهنگ اسلامي احترام همة شهيدان لازم است. ولي برخي شهيدان مانند سرور و سالار شهيدان كربلا از ويژگيهاي خاصي برخوردارند كه بر اساس دستورات رسيده، هر سال در ايام شهادت آنان مجالس و محافل عزاداري و سوگواري برگزار شده و مراسم خاصي نيز اجرا ميگردد. از اين رو نبايد اين مراسم را با عزاداري كسي كه پدر يا عزيزي را از دست داده مقايسه نمود و گفت: چون خداوند توصيه به صبر نموده بايد در عزاي ائمه اطهار ـ عليهم السّلام ـ چيزي نگفت و در مقابل هر آنچه ستمگران در طول تاريخ انجام دادهاند سكوت كرد و با سكوت خود رفتار آنان را امضا نمود. آيا روح دستورات اسلام با چنين برداشتي مخالف نيست؟ و در نهايت آيا عزاداريهايي كه براي بزرگان دين انجام ميشود هدفي جز اين را دنبال ميكند؟
«والسّلام»
[1] . سورة معارج، آية 19.
[2] . سورة رعد، آية 28.
[3] . سورة والعصر.
[4] . بقره. 155، 157.
[5] . سورة زمر، آية 10.
[6] . حر عاملي، وسائل الشيعه (بيروت دار احياء التراث العربي، چاپ دوّم) ج 2، ص 913.
[7] . محمد باقر مجلسي، بحارالانوار ، (بيروت، داراحياء التراث العربي، چاپ سوّم) 1403 هـ 1983، ج 79، ص 90 ، ذيل روايت 43.
[8] . همان.
[9] . شيخ مفيد، الارشاد (مكتبة بصيرتي).
[10] . المأساة الحين، ص 118.
[11] . وسائل الشيعه (پيشين) ج 2، ص 871.
[12] . آل عمران، آيه 168.
[13] . بحارالانوار (پيشين) مجلسي، ج44، ص 287، باب ثواب الكباء علي المصيبة الحسين ـ عليهالسّلام ـ
--------------------------------------------------------------------------------
از پيامبر اسلام نقل شده كه «ان الميت ليعذب ببكاء اهله عليه» و نيز روايت است كه «ان الميت ليعذب ببكاء الحي» (صحيح بخاري كتاب الجنائز ـ باب يعذب الميت ببكاء الحيّ، در صحيح سالم نيز است) همچنين روايات ديگري در مورد مذمت گريه و عزا بر ميت وارد شده است. حال چگونه شيعيان به عزاداريهاي خود افتخار ميكنند؟!
جواب اجمالي:
روايات مذكور، از طرف عايشه همسر پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ پذيرفته نشده، و او به روايان اين روايت نسبت فراموشي و اشتباه داده است، زيرا ناقلين، درست نقل نكردهاند، و ابن عباس هم ميگويد، اين روايات سخن خليفه است نه سخن پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ . علاوه بر آن، روايات مذكور با قرآن مخالفت دارد، و اگر سخن پيامبر هم باشد، مربوط به كفار ميشود نه مسلمانان.
گذشته از اينها روش عملي خليفة دوم، مخالف با احاديث مذكور است، چرا كه خود بارها در مرگ ديگران گريه كرده است و يا هنگام گرية ديگران از آن منع و جلوگيري ننموده است.
نكته ديگر اينكه: افتخار شيعيان به عزداري تمّسك به سيره پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ و ائمه اطهار ـ عليهم السّلام ـ است و اظهار همدردي و ابراز محبت و مودّت به اهلبيت كه مورد تأكيد پيامبر و قرآن كريم است.
جواب تفصيلي:
الگو و اسوه حسنه كه در قرآن سفارش به تبعيت از او شده است، وجود مبارك پيامبر مكرم اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ است.
در سيرة پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ در كتب معتبر شيعه و اهل سنّت، سوگواري و عزاداري ايشان در عزاي افرادي مانند: حمزه سيد الشهدا[1]، جعفر ابن ابيطالب[2]، فرزندش ابراهيم[3]، عثمان ابن مظعون[4] و ... نقل شده است، كه در اين نوشتار به دنبال تفصيل و بيان آن نيستم.
نكتة مهم در اين باره اينست كه؛ در آيات و روايات. هيچگونه نهي و مذمتي دربارة عزاداري و گريه وجود ندارد و اصل عزاداري و سوگواري، به نحوي كه خلاف شرع در قرآن صورت نگيرد، همواره مورد تأييد و تأكيد پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ و ائمه اطهار ـ عليهم السّلام ـ ميباشد.
و امّا پاسخ روايات مذكور در شبهه، از روايات ديگري كه ابن عباس و عايشه نقل كردهاند و همچنين روش عملي خليفة دوم روشن ميشود.
الف) توضيح ابن عباس عايشه، در ممورد روايات مخالف:
براي روشن شدن اين روايات، شايسته است به چند نكته اشاره كنيم:
1. نووي، شارح صحيح مسلم، دربارة اين روايات چنين مينويسد: «روايات فوق از نظر عايشه امالمؤمنين پذيرفته نشده و او به راويان اين روايات نسبت فراموشي و اشتباه ميدهد، زيرا خليفه دوم و پسرش عبدالله روايت را به صورت صحيح از پيامبر نگرفتهاند چنانكه ابنعباس نيز ميگويد: اين روايات سخن خليفه است نه سخن پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ، چنانكه ابيمليكه ميگويد: «در مكه يكي از دختران عثمان فوت كرد، براي تشييع جنازة وي، همراه عبدالله عمر و عبدالله عباس حاضر شديم، من بين آن دو نشسته بودم، عبدالله عمر به فرزند عثمان رو كرد و گفت: چرا مردم را از گريه نهي نميكني؟ از رسول خدا شنيدم، فرمود: ميت با گريه اهلش معذّب ميشود. ابن عباس در جواب عبدالله عمر گفت: عمر گوينده اين سخن است، آنگاه ابن عباس ادامه داد و گفت: در هنگامي كه عمر از جراحت وارده در بستر بيماري بود؛ صهيب ـ صحابي پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ گريه كنان و اشك ريزان بر وي وارد شد و با خود ميگفت: وا اخاه و اصاحباه! فقال عمر يا صهيب أتبكي علي و قد قال رسول الله ـ صلي الله عليه و آله ـ : «ان الميت ليعذب ببعض بكاء اهله عليه». ابن عباس ميگويد: «پس از فوت عمر، اين حديث را براي عايشه نقل كردم، گفت: رحم الله عمر و الله ما وحدث رسول الله، ان الله ليعذب... و لكن رسولالله قال: ان الله ليزيد الكافر عذاباً ببكاء اهله عليه و قالت حسبكم القرآن و لا تزرو وازرة وزر أخري. قال ابن عباس عند ذلك: والله هو أضحك و أبكي. قال ابن ابي مليكه: والله ما قال ابن عمر شيئاً؛[5] خداوند عمر را رحمت كند! سوگند به خدا كه هرگز پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ چنين نفرمود، بلكه پيامبر فرمود: خداوند عذاب كافر را با گريه بستگانش زيادتر ميكند، آنگاه گفت بيان قرآن، شما را در اينباره كفايت ميكند كه فرمود: هيچكس گناه ديگري را به دوش نميكشد. پس از آن ابن عباس اين جمله را گفت كه خداوند ميخنداند و ميگرياند. ابن ابي مليكه ميگويد وقتي سخن ابن عباس به پايان رسيد عبدالله عمر ساكت شد و چيزي نگفت.
اين حديث به وضوح روشن ميسازد كه ابن عباس، حديث عمر و نهي او را چنين توجيه ميكند كه عمر حديثي از پيامبر را كه راجع به گريه كفار بر مردگانشان بوده است را ملاك قرار داده و اين استدلال را احاديث وارده در صحيح بخاري تأييد ميكند، چرا كه پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ نسبت به گريه يهوديان بر امواتشان هشدار داده كه آن گريه از عذاب جنهم آنها نخواهد كاست، اما عمر خيال كرد مسلمانها نبايد بر درگذشتگانشان گريه كنند.
2 در روايت ديگر آمده است: «ذكر عند عايشه ابن عمر رفع الي النبي ـ صلي الله عليه و آله ـ ان الميت يعذب في قبره ببكاء اهله. فقالت: ذهل ابن عمر له انما قال رسول الله ـ صلي الله عليه و آله ـ انه لعذب بخطيئته و ذنبه و ان اهله ليبكون عليه الآن»؛[6] در حضور عايشه يادآوري شد كه عبدالله عمر حديثي را زا پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ نقل ميكند كه: ميت با گريه خويشانش در قبر عذاب ميشود عايشه گفت: فرزند عمر فراموش كرده است بلكه پيامبر فرمود: ميت در قبر به خاطر گناهانش عذاب ميشود، در حالي كه اهل و نزديكانش هم در آن هنگام گريه ميكنند.
3. در روايت ديگر نقل شده است كه عايشه گفت: «انكم لتحدثون عن غير كاذبين ولا مكذوبين و لكن السمع يخطي».[7]
مقصود آن است كه عمر و عبدالله از روي عمد و آگاهي نسبت دروغ به پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ ندادند؛ حديث را از پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ اشتباه شنيدهاند. در روايت عمره دختر عبدالرحمان آمده است: « انه لم يكذب و لكنه أخطا أو نسي».[8]
در روايت ابي داوود و نسايي چنين ذكر شده: «قالت انما مرّ رسول الله علي قبر فقال: ان صاحب هذا ليعذب و اهله يبكون عليه ثم قرأت: «و لا تزر وازرة وزر أخري»؛[9] رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ از كنار قبري كه نزديكان صاحب آن بر آن ميگرستند عبور نمودند، پس اين آيه را تلاوت نمودند «كسي سنگيني عمل ديگري را به دوش نميكشد». با توجه به روايات فوق مشخص ميشود كه ابن عباس و عايشه سعي دارند با نقل رواياتي از پيامبر، موضع آن حضرت را در قبال گريه و عزاداري مشخص نمايند و گفتهاند چنين روايتي با قرآن مخالفت دارد و آنچه در آن رابطه پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ فرمودهاند مربوط به كفار بوده است چنانكه آن حضرت در روايات بخش پيشين بارها به روشني به عمر فرمودهاند: رها كن تا گريه كنند.
ب) روش خليفة دوم:
از برخي روايات ديگر نيز چنين به دست ميآيد كه روش عملي خليفه دوم، مخالف با اين احاديث بوده است و حتي خود وي بارها گريه كرده و يا هنگام گريه ديگران از آن جلوگيري ننموده است؛ شايد در اواخر حيات، تعديلي در نظر ايشان پديد آمده كه در اينجا به چند نمونه از آن اشاره ميكنيم:
1. سفيان بن سلمه ميگويد: پس از فوت خالد بن وليد؛ «اجتممع نسوة بنيالمغيرة في دار خالد يبكين عليه فقيل لعمر: انهن اجتمعن في دار خالد و هن خلقاء أن يسمعنك بعض ما تكره فأرسل اليهن فانههن فقالعمر و ما عليهن أن يرقن من دموعهن علي ابي سليمان مالم يكن نقعاً او لقلقة»[10] زنان بني مغيره در خانه خالد جمع شده و گريه ميكردند، خبر به خليفه دوم رسيد كه در خانه خالد اجتماع است كه در آن نوحه سرايي ميكنند و از برخي از ايشان سخنان ناپسند شنيده ميشود، كسي را نزد آنان بفرست و آنها را نهي كن. در پاسخ گفت: هيچ اشكالي ندارد كه بر ابوسليمان اشك بريزند؛ ولي با اين شرط كه موها را پريشان نكنند و سخنان باطل نيز بر زبان جاري نسازند. نقع به معناي خاك به سر گذاشتن و لقلقه به معناي صداي بلند آمده است؛ زركشي ميگويد اين كلمه به معناي ريختن خاك به سر است.[11]
2. در روايت ديگري آمده است: «لم تبق مرأة من بني المغيرة الا وضعت لمتها علي قبر خالد؛ يعني حلقت رأسها»[12] عبدالله بن عكرمه ميگويد: «عجبا لقول الناس ان عمر بن الخطاب نهي عن النوح! لقد بكي علي خالد بن الوليد بمكه و المدينة نساء بني المغيره سبعاً يشققن الجيوب و يضربن الوجوه و اطعموا الطعام تلك الايام حتي مضت ما ينهاهن عمر»[13]؛ تعجب است از سخن مردم كه ميگويند عمربن خطاب از نوحهسرايي جلوگيري كرده است؛ در صورتي كه پس از مرگ خالد، زنان بني مغيره هفت شبانه روز در مكه و مدينه گريه كردند تا اينكه اين مدت به پايان رسيد ولي عمر از آن جلوگيري نكرد.
3. ابوعثمان ميگويد: «رأيت عمر لما جائه نعي النعمان وضع يده علي رأسه و جعل يبكي»؛[14] پس از فوت نعمان عمر را ديدم كه دستش را بر سرگذاشته بود و گريه ميكرد.
4. همچنين در سيره عبدالله عمر نيز آمده است كه وي، پس از كشته شدن حجربن عدي، يار با وفاي علي بن ابيطالب به شدت گريه كرد. در هنگام شنيدن خبر شهادت حجر، عبدالله در بازار بوده؛ «فاطلق حبوته و قام و قد غلبه النحيت»؛[15] آنچه در اختيار داشت رها كرد و ايستاد، آنگاه در حالي كه گريه ميكرد فرياد زد.
5. در سيره حلبي نقل شده: «رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ در آغاز از نوحهخواني خانمهاي انصار جلوگيري كرد، پس از آن گروهي از انصار خدمت آن حضرت رفتند و اظهار داشتند كه بر اثر گريه و نوحه بر اموات، نوعي راحتي مييابيم؛ شما اجازه بفرماييد گريه كنيم. آن حضرت فرمود: «با اين شرط اجازه ميدهم كه موهاي خود را پريشان و گريبانها را پاره نكنيد و از زخمي كردن صورت پرهيز نماييد.»[16]
با توجه به روايات نقل شده روشن ميشود كه از ديدگاه اهل سنت برپايي مجالس سوگواري و عزا در صورتي كه همراه با اعمال خلاف شرع همچون پريشان كردن موي، پاره كردن گريبان، زخمي كردن صورت و... نباشد مانعي ندارد و نميتوان در منابع آنها استدلالي مبني بر حرمت اصل برپايي مجالس عزا جستجو كرد.
با اين وجود به فرض در اختيار داشتن دليل محكم و قوي نميتوان جز كراهت، چيز ديگري از آن برداشت نمود؛ بدين جهت در شرح نووي از برخي علماي مالكيه نقل ميشود كه گريه حرام نيست، آنچه حرام است اعمال و رفتارهاي دوران جاهليت است و بايستي از آن اعمال جلوگيري كرد.[17]
افزون بر اين، روش عملي صحابه ديگر اثبات ميكند كه روايات مخالف گريه و مرثيهسرايي تمام نيست، چنانكه در مرگ عثمان مرثيهسرايي كردند، ام حبيبه همسر رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ ميگويد: «پس از كشته شدن عثمان، شخصي را همراه پيراهن عثمان و لباسهايي كه هنگام كشته شدن به تن داشت و خونآلود بود نزد عبدالله بن ابي ربيعه برادر عياش بن ابي ربيعه فرستادم تا از كشته شدن عثمان آگاه شود؛ فلما ورد عليه الرسول خرج الي الناس و صعد المنبر و أخبرهم بقتله و نشر قميصه علي المنبر و بكي و بكي الناس معه و انشأ يقول:
أتاني أمر فيه للناس غمة
و فيه بكاء للعيون طويل
و فيه...
پس از رسيدن خبر به او، به سوي مردم آمد و بالاي منبر رفت مردم را از كشته شدن عثمان با اطلاع كرد، مردم نيز گريستند، آنگاه مرثيهاي خواند با اين مضمون كه: به من خبري رسيد كه اندوه و غم بزرگي براي مردم در پي دارد و پس از آن خبر گريهاي طولاني براي چشمها ـ به ارمغان ـ خواهد داشت.»
شعبي ميگويد من مرثيهاي بهتر از اشعار كعب در رثاي عثمان نشنيدم.[18]
همچنين در فوت بسياري از صحابه، مرثيه خوانده شده است كه نمونههاي فراواني از آن در كتاب الاصابةْ في تمييز الصحابه آمده است؛ از جمله در سوگ:
1. عثمان بن مظعون؛ 2. قيس بن سفيان؛ 3. قيس بن عاصم؛ 4. شماس بن عثمان.
ابن حجر مينويسد حسان شاعر معروف صدر اسلام براي خواهر او مرثيه خواند:
أبقي حياءك في ستر و كرم
فانّما كان شماس من الناس...[19]
در پايان، تذكر اين نكته لازم است كه شيعيان همواره مفتخر هستند كه پيروان حقيقي قرآن كريم، سنّت نبوي ـ صلّي الله عليه و آله ـ و ائمه اطهار ـ عليهم السّلام ـ ميباشند و اين پيروي را در اقوال و افعال خود نشان دادهاند، كه عزاداري و اضهاري حزن و همدردي با معصومين ـ عليهم السّلام ـ مورد تأييد و سفارش آنها بوده و است كه آثار و بركات آنرا مجال بيان آن نيست. «والسّلام»
[1] . سيرة الحلبيه، حلبي، ج 1، ص 260، وسايل الشيعه، حّر عاملي، ج 2، ص 924. مغازي، و اقداي، ج 1، ص 315.
[2] . طبقات، ابن سعد، ج 8، ص 282، سيره ابن هشام، ج 4، ص 22.
[3] . صحيح بخاري، ج 1. كتاب الجنائز، باب 525، ص 158. فتح الباري، ج 3، ص 135.
[4] . جامع الاصول، محمد بن اثير جزوي. ج 11، ص 95. شماره 8566.
[5] . مسند، احمد حنبل، ج 1، ص 41؛ صحيح بخاري، كتاب الجنائز، باب قول النبي يعذب الميت ببعض بكاء اهله؛ صحيح مسلم، باب اميت يعذب ببكاء اهله عليه و جامع الاصول، ج 11، ص 99، رق، م 8570.
[6] . اللؤلؤالمرجان فيما اتفق عليه الشيخان، محمد فؤاد عبدالباقي، ج 1، ص 186.
[7] . مسند، احمد، ج 1، ص 42 و جامع الاصول، ج 11، ص 93، شماره 8563.
[8] . صحيح بخاري، ابواب الجنائز؛ صحيح مسلم، ج 1، ص 344 و ارشاد الساري، ج 2، ص 404.
[9] . سنن، نسايي، ج 4، ص 17، باب النياحه علي اميت و جامع الاصول، ج 11، ص 94، شماره 8564.
[10] . كنزالعمال، ج 15، ص 730، شماره 42907، باب النياحه و فتح الباري، ج3، ص125، باب ما يكره من النياحه.
[11] . ارشاد الساري، ج2، ص404.
[12] . اسد الغابة في معرفة الصحابة، ترجمه خالد بن وليد، ج1، ص588.
[13] . كنز العمال، ج15، ص731، شماره 42908، باب النياحه.
[14] . همان، ج15، ص727 و الاستيعاب، ترجمه نعمان.
[15] . الاستيعاب، ترجمه حجربن عدي.
[16] . سيره حلبي، علي بن برهانالدين حلبي شافعي، ص255، واقعه احد.
[17] . شرح نووي، ج4، كتاب الجنائز.
[18] . مستدرك علي الصحيحين، حاكم نيشابوري، ج3، ص105،كتاب، معرفة الصحابة.
[19] . براي اطلاع بيشتر ر.ك: ترجمة اين اشعار در الاصابه.
--------------------------------------------------------------------------------
شيعيان در مذهبشان معتقدند كه زن از زمين و عقار ارث نمى برد، پس چگونه معتقدند كه فدك ارث حضرت زهرا است؟
جواب:
اگر به رساله هاى عمليّه ما توجه كنيد آنچه به مذهب ما نسبت داده ايد برداشت صحيحى نمى باشد. شيعه مى گويد زن در زمين و عقار ارث نمى برد، فرق است ما بين زن و فرزند دختر، آنچه شما گفته ايد در رابطه با زن و شوهر است نه دختر نسبت به پدر و مادر، اجماع فقها شيعه بر اين است كه اولاد دختر و يا پسر از پدر ارث مى برند. براى اثبات اين مدعى خوب است رساله هاى عمليّه فارسى و يا عربى (مثل الجامع الشرايع) شيعه را ملاحظه نماييد.([1]) ما متن هر دو مسأله را به نظر شما مى رسانيم.
مسأله 2731 از رساله امام خمينى(رحمه الله)
اگر وارث ميت فقط يكنفر از دسته اول باشد مثلا پدر يا مادر يا يك پسر يا يك دختر باشد، همه مال ميّت به او مى رسد....
و اگر يك پسر و يك دختر باشد مال را سه قسمت مى كنند دو قست را پسر و يك قسمت را دختر مى برد و اگر چند پسر و چند دختر باشند مال را طورى قسمت مى كنند كه هر دو پسر دو برابر دختر ببرد.
مسأله 2771. اگر مردى بميرد و اولاد نداشته باشد چهار يك مال او را زن و بقيه ورثه ديگر مى برند و اگر از آن زن يا از زن ديگر اولاد داشته باشد هشت يك مال را زن مى برد و بقيه را ورثه ديگر مى برند و زن از همه اموال منقول ارث مى برد ولى از زمين و قيمت آن ارث نمى برد. اين دو مسأله در ميان فقهاء اجماعى است و جاى اختلاف نيست كه فرق است بين زن و دختر و اين مبنا برگرفته از احاديثى است كه از خاندان رسول اللّه(صلى الله عليه وآله) به ما رسيده است. ما چهار حديث را براى شما توضيح مى دهيم:
1ـ زراره كه يكى از راويان حديث و فردى ثقه مى باشد از امام باقر(عليه السلام) نقل مى كند فردى مُرده است، يك فرزندِ دختر و يك خواهر دارد. امام(عليه السلام) مى فرمايند: اموال به دختر ارث مى رسد و براى خواهر سهمى نمى باشد.([2])
2ـ امام كاظم در جواب سؤال منقرى در رابطه با سؤال او از فردى كه مرده است منتهى يك دختر و يك برادر دارد فرمودند: همه اموال متعلق به دختر است.([3])
3ـ و نيز على بن ابى حمزه موقعى از امام(عليه السلام) سؤال مى كنند همسايه ما مرده است، چند دختر دارد اموال او چگونه تقسيم مى شود مى فرمايند اموال همه متعلق به همان دختران است.([4])
3ـ فضل بن يسار مى گويد: از امام باقر(عليه السلام) شنيدم كه فرمودند اموال رسول خدا(صلى الله عليه وآله) به فاطمه(عليها السلام) رسيد اگر مشاهده مى كنيد كه سلاح او را على(عليه السلام) گرفت جهت قضاى دَين او بوده، در نهايت دليلى را كه بيان مى كنند آيه 75 از سوره انفال مى باشد: (و اولوا الارحام بعضهم اولى ببعض فى كتاب اللّه)([5]) تا اقرباى نزديك باشند به ديگران ارث نمى رسد. بنابراين نتيجه گرفته مى شود كه اولاد (دختر يا پسر) از پدر ارث مى برند منتهى همان دختر از شوهر در عقار ارث نمى برد البته از عين آن، ولى در قيمت آن باز مورد اختلاف مى باشد كه مى توانيد به همان كتاب شرايع مراجعه كنيد.
[1]- الجامع لشرايع، محقق حلى، دار الاضواء، بيروت، ص 510.
[2]- «عن زراره، عن ابن جعفر(عليه السلام)، فى رجل مات و ترك ابنته و اخته لابيه و امه؟ فقال(عليه السلام) المال للابنته و ليس للاخت من الاب و الام شىٌ»
وسائل الشيعه، ج 17، ص 444، ح 1. الفروع، ج 7، ص 87، ح 5.
[3]- «و عن المنقرى: انه سأل ابا الحسن(عليه السلام) عن رجل مات و ترك ابنته و اخاه؟ فقال(عليه السلام) المال للابنته.
وسائل الشيعه، ج 17، ص 444، ح 2. الفروع ج 7، ص 87، ح 4.
[4]- «و عن على بن ابى حمزه عن ابن الحسن(عليه السلام)قال: سألته عن جار له هلك و ترك بنات؟ قال(عليه السلام) المال لهن.
ـ وسائل الشيعه، ج 17، ص 442، ح 5. الفقيه: ج 4، ص 191، ح 4.
[5]- «و عن الفضيل بن يسار قال: سمعت ابا جعفر(عليه السلام)، يقول: لا و اللّه ما ورث رسول اللّه(صلى الله عليه وآله) اعباس و لا على(عليه السلام) و لا ورثته الا فاطمه(عليها السلام)، كان اخذ على(عليه السلام) السلاح و غيره، الا لانه قضى ابنه، ثم قال(عليه السلام) (و اولوا الارحام بعضهم اولى ببعض فى كتاب اللّه)
وسائل الشيعه، ج 17، ص 442، ح 4. الفقيه، ج 4، ص 190، ح 2.
--------------------------------------------------------------------------------
در مورد جنگ صفين چه توجيهي ميتوان داشت مگر قيام علي ابن ابي طالب بر عليه حكومت اسلامي وقت؟!
جواب اجمالي:
طبق نظر علماي جهان اسلام، حكومت اميرالمؤمنين علي(ع) بر حق بوده است و كساني كه بر عليه او قيام نمودند ياغي و بر باطل بودهاند. معاويه بن ابي سفيان به عنوان يكي از استانداران حكومت اسلامي، ميبايست با امام علي (ع) بيعت ميكرد ولي وي از اين كار خودداري نمود و امام علي(ع) نيز بر حسب وظيفه و براي وحدت جهان اسلام، با او به جنگ پرداخت.
جواب تفصيلي:
علماي جهان اسلام اتفاق دارند كه حكومت و خلافت امير المؤمنين امام علي (ع) بر حق بوده است و كساني كه برعليه آن حضرت به جنگ پرداختند ياغي و بر باطل بودهاند زيرا بسياري از بزرگان و صحابه با امام علي (ع) بيعت كردند و اين دلالت بر قانوني بودن خلافت آن حضرت دارد، طبري در تاريخ خود نقل ميكند كه: «وقتي عثمان كشته شد، مهاجرين و انصار كه در ميان آنها طلحه و زبير هم بودند، اطراف امام علي (ع) اجتماع كردند و با او بيعت نمودند و...[1]»
معاويه از سوي خليفه دوم به استانداري شام انتخاب و سپس به وسيله خليفه سوم در سمت خود ابقاء شد. اين روش ادامه داشت تا اينكه قيام عليه عثمان منجر به قتل وي گرديد و پس از بيعت مسلمانان با حضرت علي(ع) ، معاويه كه منتظر فرصت بود از اين موقعيت استفاده كرد و بر عليه امام زمان خود دست به شورش زد و حاضر نشد با حكومت مركزي بيعت كند، از اين رو امام علي (ع) با او به جنگ برخواست. امام علي (ع) در اولين نامهاي كه به معاويه مينويسد چنين ميگويد: «همانا بيعتي كه مردم مدينه با من كردهاند براي تو نيز كه در شام اقامتداري الزامي است، چون همان كسان كه با ابوبكر و عمر و عثمان بيعت كردند در آنجا بودند و بر همان پايه و روشي كه با ايشان بيعت شده بود با من بيعت كردهاند. از اين رو هيچ فرد را چارهاي نيست مگر اينكه بيعت كند»[2]
ابوحنيفه ميگويد: «هيچ كس با علي جنگ نكرد مگر اينكه حضرت علي در آن جنگ بر حق بود و...[3]» و محمدبن حسن شيباني (شاگر ابوحنيفه) در اين باره چنين ميگويد: «اگر معاويه از روي ظلم با علي جنگ نكرده بود در حالي كه معاويه ظالم و خروج كننده بر عليه امام بود، ما بسوي جنگ با اهل بغي، هدايت نميشديم».[4] و سفيان ثوري نيز علي(ع) را در تمام جنگهاي خود بر حق ميداند و دشمنان او را ياغي و ظالم ميشمارد.[5]
و ابوبكر رازي، كه ازگروه معاويه، به عنوان الفرقة الباغية ياد ميكند و ميگويد: «علي در جنگ با گروه ياغي بر حق است و در اين بر حق بودن، احدي مخالفت نكرده است زيرا با علي بزرگان صحابه و اهل بدر همراه بودند و...»[6]
و حاكم نيشابوري در مستدرك چنين ميگويد: «اخباري كه درباره بيعت بر اميرالمؤمنين علي وارد شده است همه صحيح ميباشد و ما گواهي ميدهيم كه هر كس با اميرالمؤمنين علي ابن ابي طالب در خلافت او نزاع و جنگ كرد ياغي بود و ابن ادريس و قاضي ابوبكر ابن العربي[7] نيز به اين قول اعتراف دارد و...»[8]
ابومنصور عبدالقاصر بغدادي نيز ميگويد: «اجماع اهل حق بر صحت امامت علي است، در وقت انتخاب او براي خلافت بعد از قتل عثمان و در جنگ با اهل جمل و اصحاب معاويه، عليu بر حق بود و..»[9]
و نيز امام الحرمين جويني[10]، ابوبكر محمد البلاقلاني[11]، علاءالدين الكاساني[12]، يحيي بن شرف النوري شافعي[13]، ابن همام حنفي[14]، ابن تيميه[15]، ابن قيم جوزيد[16]، ابو عبدالله الحنبلي[17]، ابن حجر العسقلاني[18]، محمود عيني[19]، شهاب الخفاجي[20]، شوكاني[21]، ابن حجر الهيثمي[22] و... نقل كردهاند كه، عليu در جنگ صفين و ديگر جنگهاي خود بر حق بوده است و بعضي از اين بزرگان براي اين قول خود، به روايات و آيات زيادي استدلال كردهاند. بعلاوه بودن صحابه و بزرگان اسلام عمارياسر، اويس قرني، هاشم مرقال، خزيمه ذوالشهادتين،عدي بن حاتم، ابوايوب انصاري و... بخصوص اصحاب اهل بدر در ركاب علي(ع) در اين جنگ و شهادت عدهي از آنها، براي كسي اين شك را باقي نميگذارد كه اميرالمؤمنين حضرت علي(ع) در خلافت و جنگهاي خود بر حق بوده است.
قرطبي مفسر بزرگ اهل سنت ميگويد:
آيه 9 سوره حجرات بر واجب بودن جنگ با گروه باغيه ومعاويه دلالت ميكند و از قول ابوبكر بن العربي در تفسير آيه نقل ميكند كه: اين آيه دلالت ميكند بر كساني كه عمار ياسر را به قتل رسانيدند، زيرا پيامبر(ص) فرموده بود كه عمار را گروه باغي ميكشند.»[23]
الزيلعي نيز ميگويد: «در جنگ صفين حق با علي بود و دليل بر اين مدعا، قول پيامبر(ص) است كه به عمار گفت: تو را گروه باغيه خواهد گشت» و در پايان ميگويد: «لاخلاف ان عمارا كان مع علي و قتله اصحاب معاويه»[24] ابن ابي الحديد معتزلي نيز در تفسير نهجالبلاغه خود ميگويد: «معاويه فرد فاسق مشهوري بود كه از نظر ديني ضعيف بوده و از اسلام منحرف بود و همين طور كساني كه او را ياري كردند مانند عمروبن عاص، و ياغياني از اهل شام كه از آنها پيروي كردند و...»[25]
پيامبر اكرم(ص) فرمودند كه: كسي كه عليu را سب كند، مرا سب كرده است و كسي كه مرا سب كند خداوند را سب كرده است.[26]
و اين در حالي است كه معاويه به اتباع خود دستور دشنام و سب علي(ع) را داده بود و اتباع معاويه اين را يك فرضيه ميدانستند كه بدون آن عبادات آنها قبول نميشد...[27]
امام احمد ابن حنبل در مسند خود از نبي اكرم(ص) نقل ميكند كه فرمودند: «يا علي دوست ندارد تو را مگر مؤمن و با تو دشمن نميباشد مگر منافق»[28]
ابونعيم نقل ميكند كه: «رسول خدا(ص) به علي(ع) فرمودند: «حربك حربي و سلمك سلمي»[29] اين در حالي است كه معاويه به نام خونخواهي عثمان با علي(ع) جنگ ميكند و در همان زمان نيز خود را طرفدار اسلام ميداند.
و در كنز الدقائق، مناوي نقل ميكند كه: «رسول خداr فرمودند هر زمان معاويه را بر روي منبر من ديديد او را به قتل برسانيد.»[30]
در خاتمه؛ قضاوت را به عهده خوانندگان ميگذاريم كه آيا با تصريح بزرگان اهل سنت و شيعه بر اينكه علي ابن ابيطالب (عليه السلام) بر حسب انجام وظيفه و جهت رشد و متعالي دين مبين اسلام و جلوگيري از فتنهها و... قيام نمودند و همواره به دنبال پيشرفت دين بودهاند، آيا اين گونه مبارزات، به حق نبوده؟! و آيا حكومت خلفايي كه جانشيني پيامبر اكرم(صلي الله عليه وآله) را غصب نموده بودند، آيا حكومتشان مشروعيت داشته كه مبارزه با آنها، قيام بر عليه حاكم اسلامي محسوب شود؟!
«والسّلام»
[1] . تاريخ طبري، ابن جرير طبري، دارالكتب الاسلاميه بيروت جلد 2، ص 696، و تاريخ يعقوبي، ترجمه ابراهيم آيتي، انتشارات علمي و فرهنگي جلد 2، ص 74 .
[2] . نصربن مزاحم منقري، وقعة صفين، ترجمه اتابكي، شركت انتشارات علمي و فرهنگي، ص 41.
[3] . مناقب ابي حنيفه، للخوارزمي، جلد2، ص 83و84، حيدرآباد.
[4] . الجواهر المضيئه، طبقات الحنيفه، جلد2، ص 26.
[5] . حلية الاولياء، ابي نعيم، ج7، ص 31.
[6] . احكام القرآن، ج3، ص 492.
[7] . احكام القرآن، ج2، ص 224و225، مصر سنه 1331 هـ.
[8] . مستدرك، حاكم نيشابوري، ج2، ص 463، و معرقه علوم الحديث، ص 84.
[9] . اصول دين، از ص 286 تا 292.
[10] . اارشاد في اصول الاعتقاد، ص 433.
[11] . المتهيد، ص 229 الي ص 232.
[12] . بدائع الصنائع ج7، ص 140،احكام المرتدين.
[13] . شرح صحيح مسلم علي هامش ارشاد الساري، ج10، ص 336 و 338.
[14] . فتح القدير،ج5، ص 461.
[15] . مجموع فتاوي ابن يتميه، ج2، ص 251.
[16] . بدايع الفوائد، ابن قيم جوزيه، ج2، ص 208.
[17] . الفروع،ج3، ص 542 و 543.
[18] . فتح الباري شرح النجاري، ج12، ص 244.
[19] . عمده القاري، شرح صحيح بخاري، ج11، ص 346، كتاب الفتن.
[20] . شرح الشفا، ج2، ص 166، طبع سنه 1326.
[21] . نيل الاوكار ج7، ص 138.
[22] . تحفه المحتاج شرح المنهاج للنودي، ج4، ص 110 و112.
[23] . تفسير القرطبي، ج16، ص 317.
[24] . نصب الرايه، الزيلعي، ج4، ص 69.
[25] . شرح نهجالبلاغه ، ابن ابي الحديد، ج2، ص 179.
[26] . مستدرك، حاكم نيشابوري، ج3، ص 121.
[27] . رجوع شود به شرح نهجالبلاغه، ابن ابي الحديد در شرح خطبة 57، الغدير، ج3، ص 102، الصواعق، ابي حجر، ص 33، تهذيب التهذيب،ج7، ص 319 و...
[28] . مسند، الامام احمد حنبل، ج1، ص 95 و 138، خطيب در تاريخ خودش،ج4، ص 426.
[29] . حليه، ابونعيم، ج4، ص 185.
[30] . كنوز الدقائق، للمناوي، ص 10، الغدير،ج10، ص 27.
--------------------------------------------------------------------------------
شيعيان شهادت بر ولايت علي بن ابي طالب ـ رضي الله عنه ـ را جزء اذان ميدانند و اين بدعت و باطل است، در حالي كه اولاً: دليلي بر وجوب يا استحباب آن وجود ندارد ثانياً: ائمه شيعه اذان را بدون شهادت بر ولايت علي بن ابي طالب بيان ميكردند و همواره اذان بدون شهادت ثالثه را تصديق ميكردند.
جواب اجمالي:
شهادت بر ولايت امير المؤمنين علي ابن ابيطالب ـ عليه السلام ـ ، بنا بر نظر شيعه جزء اذان نميباشد، امّا شهادت بر ولايت آن حضرت، از اصول دين و كامل كننده شهادت بر توحيد و نبوت ميباشد. از اين رو گفتن آن، با توجه به روايات شيعه و سنّي لازم است.
جواب تفصيلي:
شهادت بر ولايت اميرالمؤمنين حضرت علي ـ عليه السّلام ـ در اذان از مسائل اختلافي بين علماي شيعه و سنّي است كه ريشهاي بسيار عميق دارد. اين كه به شيعه نسبت داده شود، شهادت بر ولايت را جزء اذان ميداند، ادّعايي بيپايه و اساس است چرا كه مشهور علماي شيعه قائل به عدم جزئيت آن در اذان ميباشند. اين مطلب نيز درست است كه بدعت در دين باطل و حرام است، امّا منظور از بدعت آن است كه در احكام دين اسلام ـ آنگونه كه خداوند به وسيله پيامبر ـ صليالله عليه و آله ـ براي مسلمانان تكليف كرده است ـ تغيير ايجاد نموده به طوري كه يا از آن بكاهيم يا بر آن اضافه كنيم. مثل اينكه عمر بن الخطاب دستور ممنوعيّت متعد (ازدواج موقت) را كه در زمان پيامبر اكرم ـ صليالله عليه و آله ـ حكم الهي وسنّت نبوي بود و پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ به آن امر فرموده بود[1]، صادر نمود و عاملين به اين سنّت را مجازات ميكرد[2] و خودش ميگفت: «متعتان كانتا علي عهد رسول الله ـ صلّي الله عليه و آله ـ و أنا أنهي عنهما و أعاقب عليهما متعة الحج و متعه النساء[3]؛ يعني دو متعهاي كه در زمان رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ اجرا ميشد، من از آنها نهي ميكنم و عامل بر آن دو يعني تمتع در حج و عقد انقطاعي را مجازات ميكنم. و همين طور در اذان برداشتن «حي علي خير العمل» و گفتن جملة«الصلاة خير من النوم،» اينها و بسياري ديگر بدعتهايي است كه در دين اسلام صورت گرفته است. امّا در مورد دليل ذكر شهادت بر ولايت در اذان بايد گفت كه علماي شيعه آن را به دليل خاص ثابت نميدانند، بلكه آنرا از دليل عام يعني اطلاقات عموم ادلّه و فحواي آن لازم ميدانند و شهادت ثالثه را سنّتي ميدانند كه از بزرگترين اصول مذهب است با اين كه از فصول اذان به شمار نميرود به طوري كه شهادت بر ولايت را كامل كنندة شهادت بر توحيد و نبوت دانسته و مانند صلوات در اذان است كه استحباب آن پس از ذكر نام شريف پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ ثابت است، ليكن نه از دليل خاص بلكه از روي دليل عام. امّا ادعّاي ديگر كه امامان شيعه اذان را بدون شهادت بر ولايت ذكر ميكردند نيز باطل و بي اساس است چرا كه با توجّه به روايات و كلام امام صادق ـ عليهالسلام ـ اين مطلب از صحت به دور است و اگر در مواردي هم ذكر شده باشد از روي تقيّه و حفظ اصل اسلام صورت گرفته است و اگر اين شهادت بر اذان ايرادي وارد ميساخت يقيناً شيعيان را از آن منع ميكردند در حالي كه منعي وجود ندارد، بلكه تأكيد و تصريح به آن نيز شده است. مثل روايتي كه از پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ نقل ميكنند كه، روزي يكي از مسلمانان خدمت آن حضرت رسيد و عرضه داشت: يا رسول الله ـ صلي الله عليه و آله ـ چند روزي است كه حرفهاي تازه ميشنوم كه قبلاً نشنيده بودم. پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ از او ميپرسند: مگر چه شنيدهاي؟ مرد عرب پاسخ ميدهد: ميگويند سلمان و اباذر در اذان خود پس از شهادت به رسالت شما، با گفتن «اشهد انّ علّياً وليّ الله» اقرار به ولايت علي بن ابي طالب ـ عليه السّلام ـ ميكنند. رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ فرمود: مطلب را درست و خوب شنيدهاي؛ سلمان و اباذر كار صحيحي انجام ميدهند. پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ در ادامه ميفرمايند: مگر پيام خدا و گفتار مرا در روز غدير فراموش كردهاي؟ سپس با يادآوري عبارت «من كنت مولاه فهذا علي مولاه» آن مرد عرب را از پيمان شكني بر حذر داشته و فرمودند: هر كه چنين كند به ضرر دين و دنياي خود اقدام كرده است.[4] به اين ترتيب معلوم ميشود كه پس از واقعة غديرخم و در دوران حيات پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ شهادت به ولايت در اذان مطرح بوده و پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ نيز آنرا تأييد وتصديق نمودهاند.
در پايان نظر بعضي از علماي شيعه را در اين خصوص ذكر مينماييم:
1ـ مرحوم صاحب جواهر[5] (ره) ميگويد: شهادت بر ولايت در اذان مانعي ندارد امّا نه با اين نيّت كه جزء اذان باشد بلكه به جهت عمل نمودن به اين حديث كه امام صادق ـ عليه السّلام ـ ميفرمايند: «هر گاه يكي از شما گواهي بر توحيد و نبوت داد بايد بگويد، عليٌ اميرالمومنين وليّ الله» واين گونه اضافه ضرري به موالات و ترتيب ميان فصول اذان نميرساند، بلكه مانند صلوات است.... و اگر اتفاق و قبول اصحاب بر عدم جزئيت آن در اذان نبود، ممكن بود ادّعاي جزئيت آن را بنماييم و اين به آن خاطر است كه دليل عام، صلاحيت بر مشروع بودن حكم خاص را دارد.
2ـ محدث قمي ميگويد: علامه حلّي در منتهي آورده است كه بنابر حديث امام صادق ـ عليه السّلام ـ كه ميفرمايد: هر گاه يكي از شما گفت «لا اله الا الله، محمد رسول الله» سپس بگويد «علي اميرالمومنين ولي الله»، استحباب گفتن آن به طور عموم معلوم ميشود واذان يكي از موارد مذكور است.[6] «والسّلام»
[1] . صحيح مسلم، ج1، ص474 و قرطبي، ج2، ص365
[2] . صحيح مسلم، ج1، و ابن ربيع، تيسيرالوصول، ج4، ص262 و ابن حجر، فتح الباري، ج9، ص141.
[3] . البيان والتبيين جاحظ، ج2، ص223 و تفسير قرطبي، ج2، ص307.
[4] . سيد محمد شيرازي، الفقه، ج19، ص331 (در كتاب السياسة الحسينيه، شيخ عبدالعظيم ميگويد: در يك كتاب خطي درمكتبة ظاهريه دمشق كتابي ديدم به نام «السلافة في امر الخلافه» تأليف الشيخ عبدالله مراغي از اعلام و علماي بزرگ سني قرن هفتم، كه اين مطلب را در كتاب خويش آورده است).
[5] . محمد حسن نجفي، جواهر الكلام، ج9، ص87.
[6] .شيخ عباس قمي، سفينة البحار، ج1، ص16.
--------------------------------------------------------------------------------
جعفر بن الصادق (امام ششم شيعيان) از فقهاي نامدار عصر خود بود و هم رديف با ديگر فقهاي بزرگوار و ايشان منصبي جز فقاهت و اجتهاد و تربيت شاگردان نداشتند؟!
جواب اجمالي:
وجود نصوص وارده از پيامبراكرم (ص) و امام باقر(ع) بر منصب امامت آن حضرت و اعتراف علماي خاصه و عامه بر علم و فضل او، وجود بيش از چهار هزار شاگردان نخبه آن حضرت، خلاف مدعا را ثابت ميكند.
جواب تفصيلي:
امام صادق(ع) را در رديف فقهاي ديگر قرار دادن، ظلم بزرگي به تاريخ و تكذيب اقوال بزرگان و دانشمندان شيعه و سني در مورد ايشان ميباشد. چون امام صادقu بنا به اعتراف اهل سنت و شيعه از هر نظر در زمان خود بي نظير بود.
اما از لحاظ فقاهت و علم و دانش، هيچگاه هم رديف ساير علماي عصر خود نبود چون تمام علماي شيعه و سني در مقابل علم بيكران امام سر تعظيم فرود آوردند و بزرگان علم بسان شاگردي مبتدي زانوي علم در برابر امام بر زمين ميزدند پيشواي بزرگ مذهب حنفي ابوحنيفه از شاگردان او بود و با افتخار فرياد ميزد «لولا السنتان لهلك النعمان» يعني اگر آن دو سالي كه در خدمت امام بودم نبود (ابوحنيفه) هلاك ميشد[1] پيشواي مذهب مالكي، مالك ابن انسل از دانش آموختگان مكتب امام صادق u بود، حسن بصري مؤسس مكتب فلسفي «بصره» و واصل بن عطاء مؤسس مذهب معتذله از شاگردان آن حضرت بودنند . خلاصه در مكتب فكري آن حضرت برجستهترين انديشمندان و زبدهترين فيلسوفان و نخبهترين عالمان تربيت شدند و وجود چهار هزار شاگردان آن هم با عقايد و مذاهب مختلف، از سرتا سر جهان، حكايت از عظمت علمي و جاذبة معنوي آن حضرت دارد. و علومي چون فقه، حديث، تفسير، فلسفة كلام، و حتي طب و شيمي، مديون حوزة درسي امام صادقu مي باشند.[2] علاوه بر اينها، از دلايل علم بيكران آن حضرت اعتراف مخالفان از جمله صاحب فصول به علم بيكران آن حضرت ميباشد به طوري كه ميگويد: از بسياري علوم كه بر دل حكمت آن وارث علوم انبياء ريخته شده هر حكمي كه هيچ عاقلي علت آن را نداند و هر علمي كه هيچ عالمي راه بكنه آن نبرد نسبتش را به آن حضرت ميدهند و از او روايت ميكنند.
اما از لحاظ معنوي، در زمان خود كسي به پاي او نميرسيد بطوري كه مالك ابن انس ميگويد هميشه جعفر ابن محمد را در يكي از سه حال ملاحظه كردم، يا در حال نماز بود، يا روزهدار بود، يا قرآن تلاوت ميكرد و در علم و عبادت و پارسايي كسي را جزء محمد بالاتر نديدم و نشنيدم و از قلبم نيز نگذشته است.»[3]
شهرستاني (از علماي اهل سنت) ميگويد جعفربن محمد صادق u «داراي علم بسيار و آگاهي كامل بر حكمت و زاهد در دنيا و عاري از تمام شهوات بود.[4]»
بنا به اعتراف علماي سني و شيعه مقام معنوي آن حضرت به جايي رسيد كه، معجزات و كارهاي خارق العاده و پيش بينيهاي غيبي فراواني از آن حضرت ديده شد.
اما از لحاظ سياسي، امام با توجه به اوضاع نا بسامان آن زمان، شروع به مبارزه با دستگاهي كرد كه جزء تكيه بر دين انحرافي توان بودن و ماندنش نبود، و امام با كار فكري و مبارزه با تحريف در حقيقت شروع به بريدن شاهرگ دستگاه خلافت نمود و تشكيلات سياسي پنهاني تشكيل داد و به جايي رسيد كه ابوسلمه طي نامههايي مكرر به امام از او خواست كه خلافت را قبول كند ولي امام قبول نكردند.[5]
علاوه بر همة اينها پيروان اهل بيت (عليهم السلام) با دلايل قاطع عقلي و نقلي او را امام معصوم خود ميدانند و دلالت واضحه بر امامت آن حضرت آن قدر است كه زبان تمام مخالفان را از شبهه و طعن كوتاه ساخته و حتي بعضي از مردم كم ظرفيت با مشاهدة مقام معنوي و علمي آن حضرت او را تا حد «خداي» بالاتر بردند.[6]
از دلايل امامت آن حضرت غير از نصوصي كه از پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ در مورد دوازده امام و نصي كه از امام باقر ـ عليه السّلام ـ در مورد امامت آن حضرت وارد شده است وجود معجزات و آيات الهي كه بر دست آن حضرت ظاهر شده است ميباشد كه منابع سني هم، مثل كشف الغمه و فصول المهمه، آنها را نقل كردهاند مثل روايت «ابوبصير» كه ميگويد: وقتي با حالت جنب به خدمت امام رسيدم فرمودند كه: يا ابابصير، ندانستهاي كه به خانة انبياء و اولياء نبايد جنب رفت.[7]
«والسّلام»
منابع
[1] - التحفه الاثني عشريه، ص8، به نقل از كتاب استاد اسد حيدر، ج1، ص 89.
[2] - استاد اسد حيدر: امام صادقu ، ترجمة اشكوري، ج 1، ص 100 .
[3] - ابن تيميه : التوسل و الوسيله، ج دوم، ص 52 .
[4] - شهرستاني، ملل و نحل، چ دوم، ج 1، ص 272.
[5] - خامنهاي، سيد علي : پيشواي صادق، ج 1، ص 59.
[6] - اين فرقه « ناووسيه» نام دارد.
[7] - اربلي، كشف الغمه، ج 2، بحث امام صادق ـ عليه السّلام ـ .